پرشور و حال، و شلوغ و سرگرم کننده او، احساس می کردم که چقدر خشک و رسمی و بسته، سنتی و محافظه کار هستم.
احساس می کردیم چقدر با هم متفاوت هستیم. پیش خود استدلال می کردم که از لحظه بلوغ سرنوشت من و او در دو جهت متضاد قرار گرفته است. در مورد همه چیز درست فکر می کردم، به غیر از همین یکی از روزی که دایی من فوت کرده بود، به این باور رسیده بودم که من نیز در اثر ابتلا به مرضی مشابه درد خواهم کشید، بیماری ای که خیلی زودتر از آنچه که فکرش را هم بکنم، سر خواهد رسید و جان مرا خواهد گرفت. به همین خاطر به کار شبانه روزی پناه بردم، با سرعت و صدالبته ترس و نگرانی. خودم را برای ابتلا به سرطانی لاعلاج آماده کرده بودم. حتی حضور آن بیماری را نیز می توانستم احساس کنم. اطمینان داشتم که دارد نزدیک می شود. و من انتظار آن را می کشیدم، درست مانند محکوم به اعدامی که منتظر جلاد خویش است.
و حق با من بود. بیماری خودش را نشان داد. اما نه در بدن من. آن رفت سراغ برادرم.
همان سرطانی که دایی ام به آن مبتلا شده بود، سرطان پانکراس سرطانی نادر. و به این ترتیب ته تغاری خانواده، ته تغاری چشم سبز موطلایی ما، رفت شیمی درمانی و پرتودرمانی. موهای طلایی اش ریختند، صورتش لاغر لاغر شد درست مثل اسکلت. با خودم فکر می کردم: من قرار بود به این بیماری مبتلا شوم. من باید سرطان می گرفتم. اما برادرم، نه من بود و نه دایی من. او یک جنگجو بود، از همان بچگی اش هم مبارزه می کرد، از همان زمان هایی که در زیرزمین با همدیگر کشتی می گرفتیم، و او به حدی محکم پای من را از روی کفشم گاز می گرفت، که بالاخره فریادزنان مجبور می شدم او را رها کنم که برود.
احساس می کردیم چقدر با هم متفاوت هستیم. پیش خود استدلال می کردم که از لحظه بلوغ سرنوشت من و او در دو جهت متضاد قرار گرفته است. در مورد همه چیز درست فکر می کردم، به غیر از همین یکی از روزی که دایی من فوت کرده بود، به این باور رسیده بودم که من نیز در اثر ابتلا به مرضی مشابه درد خواهم کشید، بیماری ای که خیلی زودتر از آنچه که فکرش را هم بکنم، سر خواهد رسید و جان مرا خواهد گرفت. به همین خاطر به کار شبانه روزی پناه بردم، با سرعت و صدالبته ترس و نگرانی. خودم را برای ابتلا به سرطانی لاعلاج آماده کرده بودم. حتی حضور آن بیماری را نیز می توانستم احساس کنم. اطمینان داشتم که دارد نزدیک می شود. و من انتظار آن را می کشیدم، درست مانند محکوم به اعدامی که منتظر جلاد خویش است.
و حق با من بود. بیماری خودش را نشان داد. اما نه در بدن من. آن رفت سراغ برادرم.
همان سرطانی که دایی ام به آن مبتلا شده بود، سرطان پانکراس سرطانی نادر. و به این ترتیب ته تغاری خانواده، ته تغاری چشم سبز موطلایی ما، رفت شیمی درمانی و پرتودرمانی. موهای طلایی اش ریختند، صورتش لاغر لاغر شد درست مثل اسکلت. با خودم فکر می کردم: من قرار بود به این بیماری مبتلا شوم. من باید سرطان می گرفتم. اما برادرم، نه من بود و نه دایی من. او یک جنگجو بود، از همان بچگی اش هم مبارزه می کرد، از همان زمان هایی که در زیرزمین با همدیگر کشتی می گرفتیم، و او به حدی محکم پای من را از روی کفشم گاز می گرفت، که بالاخره فریادزنان مجبور می شدم او را رها کنم که برود.