نام کتاب: سه شنبه ها با موری
موری که متوجه سکوت ناگهانی من شده بود گفت:
موضوع چیست؟ در ذهنت چیست؟ » گفتم، هیچ چیز، هیچ چیز. و موضوع بحث را عوض کردم.
لا واقعیت این است که من برادری دارم مو طلایی و چشم سبز، برادری که دو سال از من کوچک تر است، او کمترین شباهتی به من و یا خواهر مومشکی من ندارد. من و خواهرم عادت داشتیم همیشه او را اذیت کنیم و دست بیندازیم؛ به او می گفتیم: «تو بچه مسرراهی هستیه غریبه ها تو را پشت در روی پله ها گذاشتند و رفتند. اما یک روز آنها بر می گردند و تو را با خودشان می برند.)
وقتی این حرفها را می زدیم او گریه می کرد. اما علی رغم گریه او ما این حرف ها را می زدیم.
او مثل همه بچه های ته تغاری بزرگ شد؛ نازنازی، لوس و تی تیش مامانی، با توجه و محبت زیاد، و البته از نظر ذهنی و روانی در شکنجه و عذاب. رؤیای او این بود که هنرپیشه با خواننده شود؛ حرکات و جملات تمام برنامه های تلویزیونی را به خوبی تقلید می کرد؛ سر میز شام، به هنگام خوردن غذا، همواره لبخندی شادی آفرین روی لبانش نقش می بست. من شاگرد خوبه بودم، أو شاگرد بده، من حرف گوش کن بودم، او قانون شکن. من اهل دود و دم و الکل و مواد مخدر نبودم، اما او هرچیزی را که بتوانید تصور کنید، وارد بدنش می کرد، تازه او از دبیرستان فارغ التحصیل شده بود که به اروپا عزیمت کرد. زندگی تنها و بی عشق و محبت آنجا را ترجیح می داد. اما هم چنان عزیزدردانه خانه بود. وقتی چند روزی به خانه آمد، تانزد ما باشد، در مقابل وجود گرم و

صفحه 107 از 216