نام کتاب: سه شنبه ها با موری
موری زیر لب گفت:|
و حالا نوبت توست که حرف بزنی. من؟
از خانواده ات بگو. پدر و مادرت را که می شناسم. با آنها سالها پیش، در مراسم فارغ التحصیلی آشنا شدم. یک خواهر هم داری، درست است؟ »
من گفتم، بله.
بزرگ تر از تواست، نه؟ » بله، بزرگ تر از من است. و یک برادر هم داری؟» با حرکت سر حرفش را تأیید کردم.
کوچک تر از تو است؟» بله، کوچک تر از من است. موری گفت: ادرست مثل من؛ من هم یک برادر کوچکتر از خودم دارم. من گفتم درست مثل تو. «برادرت هم به مراسم فارغ التحصیلی تو آمده بود، نه؟»
تندتند پلک زدم و در ذهن خود تصاویر روز فارغ التحصیلی را دیدم، شانزده سال پیش، آفتاب سوزان، رداهای بلند و گشاد آبی رنگ، عکسهای دسته جمعی با دوربینی که فورا عکس را ظاهر می کرد، ژست گرفتن های هنگام عکس - بی حرکت! - چپ کردن چشم ها، دستان روی شانه های یکدیگر قرار داده شده، و یک نفر که داد می زد و می گفت: «یک، دو، سه...

صفحه 106 از 216