نام کتاب: سه شنبه ها با موری
می نشستند، آبشار احساسات، محبت، عشق، توجه، بوسه، شادی، تفریح و شوخی سرازیر می شد؟ پسرها کنار تخت پدر زانو می زدند، و دست او را در دست خود نگه می داشتند.
موری به قاب عکس پسر بزرگتر خویش نگاهی کرد و گفت:|
هروقت که مردم از من سؤال می کنند، بچه دار بشویم یا نه، هرگز به آنها نمی گویم چه کار بکنند، فقط میگویم همان، هیچ تجربه ای مثل تجربه بچه دار شدن نیست بچه جایگزینی هم ندارد. تجربه ای است منحصر به فرد که به هیچ وجه همپای دوست و رفیق بازی و روابط عاشق و معشوقی نیست. اگر می خواهی تمام و کمال مسئول انسانی دیگر باشی، اگر می خواهی یاد بگیری که چگونه عشق بورزی، و پیوند عاطفی قوی ای داشته باشی، پس لازم است که بچه دار شوی.
من پرسیدم، با توجه به این وضعیت... باز هم بچه دار می شدی؟ باز هم بر همین عقیده ای؟
نگاهم روی عکسی افتاد که در آن راب داشت پیشانی پدرش را می بوسید، و موری هم با چشمان بسته داشت می خندید.
موری حیرت زده نگاهی به من انداخت و گفت:
بچه دار میشدم؟ میچ، من به هیچ وجه حاضر نیستم این تجربه را از دست بدهم.) او آب دهانش را قورت داد، عکس را روی پاهایش گذاشت و گفت:
حتی اگر بهای سنگین و دردناکی هم بابت آن بپردازیم.» به خاطر اینکه آنها را ترک خواهی کرد.
به خاطر اینکه آنها را، خیلی زود، ترک خواهم کرد.»
موری لب هایش را روی هم گذاشت و چشم هایش را بست. و من متوجه اولین قطره اشکی شدم که روی گونه اش می غلطید.

صفحه 105 از 216