- و این که تو بدانی خانواده ای داری که هر لحظه مراقب و نگران توست. هیچ چیز دیگری جای خانواده و اثرات آن را نمی گیرد.
نه پول، نه شهرت.» در این جا موری نگاهش را به طرف من متمایل کرد و گفت:
نه کارها بچه دار شدن یکی از مباحث فهرست من بود - مسئله ای که دلت می خواهد قبل از اینکه خیلی دیر شود، ترتیبش را بدهی. من با موری در مورد معزل نسل خودم صحبت کردم، معزل ترس از بچه دار شدن، این که چگونه ما بچه ها را هم چون پدیده هایی دست و پاگیر و مخل آسایش و آزادی خود می نگریم، و اینکه آنها ما را به والدهایی تبدیل می کنند که اصلا نمی خواستیم باشیم. البته من خودم نیز تا حدی بعضی از این احساسات را قبول داشتم
لحظه ای به موری نگاه کردم، در شگفت آمدم که اگر من جای او بودم، رو به موت، نه خانواده ای داشتم، و نه هیچ فرزندی، آیا می توانستم این خلا را تحمل کنم؟ او دو پسر داشت که می توانست به آنها عشق بورزد، به آنها توجه کند؛ آنها هم مانند موری با ابراز احساساتی همچون عشق و محبت هیچ مشکلی نداشتند. شرم نمی کردند. اگر موری واقعا درخواست کرده بود، آنها کارشان را رها می کردند و نزد پدرشان می آمدند تا لحظات ماه های آخر عمر او را در کنارش باشند. اما این آن چیزی نبود که موری دلش می خواست
موری به فرزندان خویش گفته بود:
«زندگیتان را ادامه بدهید. وگرنه این بیماری به جای یک نفر، هر سه نفر ما را می کشد.)
به این ترتیب موری حتی در حال مرگ نیز برای فرزندان خود احترام قائل بود. شگفت انگیز نیست این را بگویم که وقتی راب و جان نزد پدر
نه پول، نه شهرت.» در این جا موری نگاهش را به طرف من متمایل کرد و گفت:
نه کارها بچه دار شدن یکی از مباحث فهرست من بود - مسئله ای که دلت می خواهد قبل از اینکه خیلی دیر شود، ترتیبش را بدهی. من با موری در مورد معزل نسل خودم صحبت کردم، معزل ترس از بچه دار شدن، این که چگونه ما بچه ها را هم چون پدیده هایی دست و پاگیر و مخل آسایش و آزادی خود می نگریم، و اینکه آنها ما را به والدهایی تبدیل می کنند که اصلا نمی خواستیم باشیم. البته من خودم نیز تا حدی بعضی از این احساسات را قبول داشتم
لحظه ای به موری نگاه کردم، در شگفت آمدم که اگر من جای او بودم، رو به موت، نه خانواده ای داشتم، و نه هیچ فرزندی، آیا می توانستم این خلا را تحمل کنم؟ او دو پسر داشت که می توانست به آنها عشق بورزد، به آنها توجه کند؛ آنها هم مانند موری با ابراز احساساتی همچون عشق و محبت هیچ مشکلی نداشتند. شرم نمی کردند. اگر موری واقعا درخواست کرده بود، آنها کارشان را رها می کردند و نزد پدرشان می آمدند تا لحظات ماه های آخر عمر او را در کنارش باشند. اما این آن چیزی نبود که موری دلش می خواست
موری به فرزندان خویش گفته بود:
«زندگیتان را ادامه بدهید. وگرنه این بیماری به جای یک نفر، هر سه نفر ما را می کشد.)
به این ترتیب موری حتی در حال مرگ نیز برای فرزندان خود احترام قائل بود. شگفت انگیز نیست این را بگویم که وقتی راب و جان نزد پدر