دیگر موری به زحمت می توانست شیئی را به مدت طولانی نگه دارد - میکروفون های کوچک به آسانی به یقه پیراهن یا کت می چسبند. البته از آنجایی که موری همواره لاغر و لاغرتر می شد و در واقع بدنش آب می رفت - پیراهن های لطیف نخی او نیز همواره برایش گشاد بودند و از بدنش آویزان؛ به همین خاطر میکروفون کوچک نیز مدام می افتاد. و من مجبور می شدم بالای سر او بروم و میکروفون را دایما تنظیم کنم. به نظر می رسید که موری از این کار لذت می برد، زیرا باعث می شد که من به او نزدیک شوم - چیزی در مایه های آغوش و لمس بود. موری بیش از پیش نیازمند عشق، محبت و لمس جسمانی بود. وقتی بالای سر او خم می شدم، نفس های صدادار و ضعیف و سرفه های خفیف او را می شنیدم. او پیش از این که آب دهانش را قورت دهد، به آرامی با زبانش دورو برلب هایش را لیسید و آنها را مزه مزه کرد.
موری گفت: «خب، دوست من، امروز در مورد چه چیزی صحبت کنیم؟ » خانواده چطور است؟ موری لحظه ای با دقت در مورد آن فکر کرد.
خانواده. خب، تو خانواده من را داری می بینی. همه آنها دور و بر من هستند.)
موری به آرامی سرش را به طرف عکس هایی که روی قفسه های کتابخانه اش قرار داشتند، برگرداند، از موری کوچولوی در کنار مادربزرگش و موری جوایز به همراه برادرش دیوید گرفته تا موری در کنار همسرش شارلوت و موری به اتفاق دو پسر خود، راب - روزنامه نگاری در شهر توکیو - و جان - کارشناسی کامپیوتر در شهر بوستون.
موری گفت: من فکر می کنم خانواده از همه موضوعاتی که در هفته های قبل راجع
موری گفت: «خب، دوست من، امروز در مورد چه چیزی صحبت کنیم؟ » خانواده چطور است؟ موری لحظه ای با دقت در مورد آن فکر کرد.
خانواده. خب، تو خانواده من را داری می بینی. همه آنها دور و بر من هستند.)
موری به آرامی سرش را به طرف عکس هایی که روی قفسه های کتابخانه اش قرار داشتند، برگرداند، از موری کوچولوی در کنار مادربزرگش و موری جوایز به همراه برادرش دیوید گرفته تا موری در کنار همسرش شارلوت و موری به اتفاق دو پسر خود، راب - روزنامه نگاری در شهر توکیو - و جان - کارشناسی کامپیوتر در شهر بوستون.
موری گفت: من فکر می کنم خانواده از همه موضوعاتی که در هفته های قبل راجع