می کنی که من عصبانی میشم ولی خودمو کنترل می کنم. من هرگز از عصبانیت حرفی به زبون نمیارم و سعی می کنم وضع تورو درک کنم و ببخشمت. من چهل ساله که این درسهارو یاد گرفتم.
جو گفت :
- اوه مادر، ای کاش میتونستم تا حدودی مثل شما خوب باشم.
مادرش پاسخ داد:
- من دلم می خواد تو خیلی بهتر باشی عزیزم.
جو مادرش را در آغوش فشرد و هر دو به امی نگریستند. او در رختخواب غلتی زد، بیدار شد، لبخند زد و دستهایش را بسوی جو دراز کرد. دو خواهر، یکدیگر را بوسیدند و دوباره با هم صمیمی شدند و نزاع خود را فراموش کردند.
جو گفت :
- اوه مادر، ای کاش میتونستم تا حدودی مثل شما خوب باشم.
مادرش پاسخ داد:
- من دلم می خواد تو خیلی بهتر باشی عزیزم.
جو مادرش را در آغوش فشرد و هر دو به امی نگریستند. او در رختخواب غلتی زد، بیدار شد، لبخند زد و دستهایش را بسوی جو دراز کرد. دو خواهر، یکدیگر را بوسیدند و دوباره با هم صمیمی شدند و نزاع خود را فراموش کردند.