وقت خدادادخان خیلی تنگ است. همیشه آرزو می کند که کاش روزها چهل و هشت ساعت می داشت.
یا او می توانست اصلا نخوابد. شب ها دیر از محافل «فرهنگی و خانه ی فرهنگ» و مجالس «نیمه سیاسی و دوستانه» بر می گردد. و دیرتر می خوابد و صبح ساعت نه بر می خیزد. تا ریشی بتراشد و سر مقاله ی خودش را از روزنامه ی ارگان بخواند و صبحانه ای بخورد و دستی به سر و گوش زنش بکشد، ساعت ده شده است. و او از خانه یک سر به سراغ دوست تازه نماینده شده اش می رود که منتظر اوست و هر روز صبح پیش او «پسیکولوژی ده فول» می خواند و تا ظهر اگر هم از «پسیکولوژی ده فول» بحثی به میان نیاید، اقلا شور و مشورتی کرده اند و به رتق و فتق امور جاری پرداخته اند.
سر ظهر از آن جا با ماشین دوستش به اداره ی روزنامه می رود. تا دو ساعت بعد از ظهر گرفتار کار عادی روزنامه و مجله های حزبی است. یکی از فلان کمیته ی حزبی شکایتی دارد. دیگری درباره ی «رپورتاژ» تازه ای که از فلان میتینگ «ضد دیکتاتوری» تهیه کرده است با او مشورت می کند. آن دیگری داستانی نوشته است که نمی داند آن را چه طور تمام کند. و آن دیگری ترجمه ای را که از یک مجله ی نیمه آسیایی و نیمه اروپایی کرده است به نظر او می رساند. و خلاصه هر کسی با او کاری دارد. از در اتاق کارش که وارد می شود تا دو ساعت بعد از ظهر نزدیک به صد نفر را راه می اندازد. و این گرچه خسته کننده ترین کارها است و خدادادخان همیشه از این «روتین» کشنده به آسمان است، اما تنها تسلای خاطر او نیز در همین ها است.
یا او می توانست اصلا نخوابد. شب ها دیر از محافل «فرهنگی و خانه ی فرهنگ» و مجالس «نیمه سیاسی و دوستانه» بر می گردد. و دیرتر می خوابد و صبح ساعت نه بر می خیزد. تا ریشی بتراشد و سر مقاله ی خودش را از روزنامه ی ارگان بخواند و صبحانه ای بخورد و دستی به سر و گوش زنش بکشد، ساعت ده شده است. و او از خانه یک سر به سراغ دوست تازه نماینده شده اش می رود که منتظر اوست و هر روز صبح پیش او «پسیکولوژی ده فول» می خواند و تا ظهر اگر هم از «پسیکولوژی ده فول» بحثی به میان نیاید، اقلا شور و مشورتی کرده اند و به رتق و فتق امور جاری پرداخته اند.
سر ظهر از آن جا با ماشین دوستش به اداره ی روزنامه می رود. تا دو ساعت بعد از ظهر گرفتار کار عادی روزنامه و مجله های حزبی است. یکی از فلان کمیته ی حزبی شکایتی دارد. دیگری درباره ی «رپورتاژ» تازه ای که از فلان میتینگ «ضد دیکتاتوری» تهیه کرده است با او مشورت می کند. آن دیگری داستانی نوشته است که نمی داند آن را چه طور تمام کند. و آن دیگری ترجمه ای را که از یک مجله ی نیمه آسیایی و نیمه اروپایی کرده است به نظر او می رساند. و خلاصه هر کسی با او کاری دارد. از در اتاق کارش که وارد می شود تا دو ساعت بعد از ظهر نزدیک به صد نفر را راه می اندازد. و این گرچه خسته کننده ترین کارها است و خدادادخان همیشه از این «روتین» کشنده به آسمان است، اما تنها تسلای خاطر او نیز در همین ها است.