نام کتاب: زن زیادی
در یک خبرگزاری خارجی ماشین نویسی می کند. و این پول مزد کاری است که می کند. و با این پول نه تنها زندگی شان به خوشی می گذرد، بلکه تابستان ها هم می شود به بابلسر رفت و چند روزی کنار دریا، دور از جنجال سیاست و حزب استراحت کرد، و زن خدادادخان که به هر صورت از زنان فهمیده است، به خاطر این دلایل هم شده سعی می کند شوهرش را مرتب و آبرومند نگه دارد، کم تر مزاحم او بشود، از رفت و آمد با زنان آزادی خواه چیزی نپرسد و در خانه درست مثل یک رهبر بزرگ و اجتماعی با او رفتار کند و مثل پروانه دورش بگردد.
شاید فکر کنید خداداد از داشتن چنین زن خوب و فهمیده ای بسیار خوشبخت است. اما خداداد به این نتیجه رسیده است که هر زن دیگری را می گرفت جز این نمی توانست باشد. در مقابل او که این همه خودش را فراموش کرده است و اصلا به خاطر این کارهای اجتماعی نمی تواند به خودش برسد، دیگران وظایفی دارند که گیرم زن او، نباشد باید خیلی بیش از این ها به او برسند. درست است که خدادادخان از داشتن چنین زنی هرگز گله ای نکرده است، ولی در این اواخر که حزب وسعت یافته و او نفوذ کلام خود را روی اعضای آن، از زن و مرد، می بیند و به خصوص چهار روز پیش در جشنی که به افتخار اعضای کمیته ی جدید بر پا شده بود، کم کم به این فکر افتاده است که چرا یک مرد سیاسی خود را پایبند اهل و عیال کند؟ به خصوص دو تا «دختر خانم» مبارز و نویسنده که هر وقت به اداره ی روزنامه می آیند او را بیشتر به این فکر وا می دارند. و او حتی گاهی کوشش می کند داستان اهل و عیال را هم ردیف گذشته هایی به حساب بیاورد که باید با آن ها قطع رابطه کرد و پل ها را با آن ها برید.

صفحه 93 از 161