نام کتاب: زن زیادی
حزبی است. و در عین حال که دیگر رهبران حزبی در حوزه ها و کنفرانس ها و مجالس خصوصی «نیمه سیاسی و نیمه دوستانه» و محافل «فرهنگی و خانه ی فرهنگی» جز نشخوار همین خاطرات کار دیگری ندارند و همه جا شناسنامه ی سیاسی رهبران با تعداد ساعات و ایامی که در زندان به سر برده اند سنجیده می شود؛ او، یعنی خدادادخان ناچار است سکوت کند و رو به آینده بدوزد. اما حالا که اوضاع تغییر کرده است، او نه تنها در برابر حزبی های تازه کار و یا در همان طنطنه و طمانینه، دستی به موهای تنک سر خود می کشد و حاشیه ی کتش را صاف می کند و می گوید:
«با گذشته ها باید برید و به آینه پیوست.»
البته از این کلیات که پا فراتر بگذاریم، داستان های دیگری هم درباره ی زمان زندان او شنیده می شود. داستان این که او در زندان پسر زیبایی بوده است که وضع معاش بسیار بدی داشته و ناچار هر هفته با یکی از سران سیاسی زندان هم خوراک و هم اتاق بوده است و یا این که در فلان اعتصاب غذا با هم زنجیرهای خود همراهی نکرده است و یا این که در فلان محاکمه گریه کرده است و در محاکمه های دیگر چنین و چنان اعتراف زننده و وهن آوری کرده بوده است...
این ها دیگر پیداست که از ساخته های دشمن است. یا به اصطلاح حزبی ها از ساخته های «مغز علیل جیره خوران امپریالیسم» البته بسیار طبیعی است که او به عنوان بی گناهی خود و این که ارتباطی با این همه زندانی های ناشناس نداشته است در محاکمه مطالبی گفته باشد؛ولی از این حد که بگذریم نویسنده ی این سطور نیز برای هیچ یک از آن افسانه ها ارزشی

صفحه 90 از 161