نام کتاب: زن زیادی
دو روز بعد، عصر بود که در همان عکاس خانه باز شد و آجیل فروش با یک نفر دیگر، درست مثل خودش چهارشانه و کلاه مخملی به سر وارد شدند. یک جعبه ی بزرگ، زیر بغل آجیل فروش بود و پس از این که سلام کردند و نشستند، آجیل فروش این طور شروع کرد:
- رفیق ما می خواد عکس بندازه. می خواد سربرهنه عکس بندازه یعنی می شه؟
- چه طور نمی شه! فقط باید کلاه شان را بردارند.
- نه مقصودم این نیس، مقصودم...
- ملتفتم آقای آجیل فروش. مگر برای امر خیر نیست؟...
قیافه ی هر سه نفر به خنده باز شد. آجیل فروش جعبه را روی میز عکاسی گذاشت و گفت:
- قابل شما رو نداره.
و رفیقش را به همراه مرد عکاس به آن اتاق دیگر فرستاد و خودش توی یک مبل فرو رفت. چلچراغی که از سقف آویزان بود و شمع های برقی داشت می سوخت. دیوارها پوشیده بود از عکس های بزرگ و قاب گرفته، عکس هایی که تقریبا همه موهای روغن خورده و براق داشتند و همه به نگاه او چشم دوخته بودند. عکس عروس دامادها، عکس های خانوادگی با برو بچه های قد و نیم قد و با همه گونه قیافه های دیگر. و آن که پای دستگاه روتوش نشسته بود همان طور سرش زیر پارچه ی سیاه بود و خرت خرت مدادش روی شیشه ی عکس ها بلند بود.

صفحه 81 از 161