نام کتاب: زن زیادی
و شاسی را آورده بود. دوربین حاضر شد. عکاس نه تند و نه آهسته شماره داد. در دوربین را گذاشت و گفت:
- تمام شد آقا!
- آه. خفه شدیم. اگه می دونستم این قدر دقمسه داره...
و باز بقیه ی حرفش را خورد و دنبال مرد عکاس راه افتاد که او را به اتاق اول آورد. از کشوی میز دسته قبضی بیرون کشید. چند تا عدد روی آن نوشت. بعد پرسید:
- اسم شریف آقا؟
- آجیل فروش.
- شغل تان را عرض نکردم. اسم تان را.
- هم شغلم آجیل فروشه، هم اسمم. چه قدر اصول دین می پرسین؟
و مرد عکاس که به اشتباه خود پی برده بود دست و پایش را جمع کرد و گفت:
- معذرت می خوام آقا! خیلی معذرت می خوام.
و پول را از دست آجیل فروش گرفت و توی کشو گذاشت و قبض را به دست او داد که روز دیگر برای گرفتن عکس هایش بیاید.
سه روز بعد، همان ساعت، آجیل فروش از در عکاس خانه تو آمد و با همان لحن سلام کرد و پرسید:
- عکس های ما حاضره، جناب؟
- اسم شریف آقا؟... هاها، یادم آمد. بله حاضره. و همان طور که به آجیل فروش صندلی نشان می داد، توی کشوی میز دنبال یک پاکت گشت و با قیافه ای گشاده و مطمئن پاکت را جلوی روی او گذاشت.

صفحه 79 از 161