می خواست توی جیب پیش سینه بگذارد که به صرافت افتاد. حیف! دستمالش سفید نبود و ابریشمی بود و بزرگ بود. یک دستمال ابریشمی بزرگ یزدی رنگین منصرف شد و دگمه های کتش را که بست، مرد عکاس دوربین را مرتب کرده بود و حالا به سراغ او می آمد.
- یک وری بنشینید، آقا!
- نمی خوام. همین طوری خوبه.
و همان طور که در جست و جوی فهم یک مطلب در چشم های مرد عکاس خیره شده بود، راست و با گردنی افراشته روبه روی دوربین نشسته بود. کلاهش سرش بود و منتظر بود.
- اخه عکسی که نشان دادید نیم رخ بود آقا!
- خوب چی کار کنم که نیم رخ بود؟ حالا تموم رخ وردار. دوربینت که لک نمی شه.
مرد عکاس که تازه فهمیده بود، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.
- کراوات نمی بندید؟ همه جور کراوات داریم آقا!
- نه نمی خوام قرتی بشم. می خوام تو عکسم بی ریا باشم.
- با کلاه عکس بگیرم؟
و این بار سرخی تنها روی صورت مرد ندویده بود. چشم هایش نیز سرخ شده بود و چیزی نمانده بود که از جا در برود. و عکاس که زود فهمیده بود، منتظر جواب سوال خود نشد و پشت ویترین دروبین رفت و سرش را زیر روپوش سیاه دوربین مخفی کرد. دوربین میزان شده بود و آن مرد دیگر که پشت میز آن اتاق با مرد عکاس صحبت می کرد، حالا تو آمده بود
- یک وری بنشینید، آقا!
- نمی خوام. همین طوری خوبه.
و همان طور که در جست و جوی فهم یک مطلب در چشم های مرد عکاس خیره شده بود، راست و با گردنی افراشته روبه روی دوربین نشسته بود. کلاهش سرش بود و منتظر بود.
- اخه عکسی که نشان دادید نیم رخ بود آقا!
- خوب چی کار کنم که نیم رخ بود؟ حالا تموم رخ وردار. دوربینت که لک نمی شه.
مرد عکاس که تازه فهمیده بود، دست از سر او برداشت و به سر و لباسش پرداخت.
- کراوات نمی بندید؟ همه جور کراوات داریم آقا!
- نه نمی خوام قرتی بشم. می خوام تو عکسم بی ریا باشم.
- با کلاه عکس بگیرم؟
و این بار سرخی تنها روی صورت مرد ندویده بود. چشم هایش نیز سرخ شده بود و چیزی نمانده بود که از جا در برود. و عکاس که زود فهمیده بود، منتظر جواب سوال خود نشد و پشت ویترین دروبین رفت و سرش را زیر روپوش سیاه دوربین مخفی کرد. دوربین میزان شده بود و آن مرد دیگر که پشت میز آن اتاق با مرد عکاس صحبت می کرد، حالا تو آمده بود