نام کتاب: زن زیادی
مدتی هم به قیافه ها و ژست ها و اندازه های عکس ها نگاه کرد. و عاقبت دستش را روی یکی از آن ها گذاشت که عکسی بود کارت پستالی و نیم رخ. عکس جوانکی بود که موهای فرفری داشت و حتی خط اتوی دستمال سفید جیبش در عکس آمده بود.
- آقا چند تا عکس می خواستید؟
- چند تا؟
- ما یا شش تا عکس میندازیم یا دوازده تا، یا بیش تر.
- دوازده تا عکس می خوام چه کنم؟ شیش تاشم زیاده ، کم تر نمی شه؟
- نه آقا برای ما صرف نمی کنه.
- آخه چرا نمی شه؟ از ما همش یه عکس خواسته ن که بفرستیم خ.....و بقیه ی حرفش را خورد و تا بناگوش سرخ شد و به چشم مرد عکاس نگریست که همان آن ، روی میز دوخته شد و خودش را به نفهمی زد.
مردی که می خواست عکس بگیرد، کمی این دست و آن دست کرد و وقتی سرخی از صورتش پرید گفت:
- خوب چه قد بایس بندگی کرد؟
-دوازده تومن آقا.
مردی که می خواست عکس بگیرد، گفته ی او را آهسته تکرار کرد و سری تکان داد و همان طور که کلاهش سرش بود دنبال مرد عکاس راه افتاد . و هم چنان که به طرف اتاق عکس برداری می رفتند، مرد دستش را بالا آورد مثل اینکه می خواست عرق پشت لبش را با آستین خود پاک کند. ولی زود متوجه شد و توی جیب شلوارش دنبال دستمال گشت و وقتی روی صندلی، جلوی دوربین نشست، دستمالش را دوباره تا کرده بود و

صفحه 77 از 161