نام کتاب: زن زیادی
فراش که چای را آورد کاغذی پیش روی ناظم گذاشت و گفت که:
- آقای مدیر دادند.
و ناظم آن را برداشت و در سکوتی که دفتر را فراگرفته بود چند لحظه به آن نظر دوخت. بعد آهی کشید و سر برداشت و رو به حضار گفت:
- آقایان! با کمال تاسف معلم جبرمان به مرض سل درگذشته است. آقای مدیر خواهش کرده اند عصر، همه ی آقایان بیایند تا دسته جمعی برویم جنازه را برداریم. و به فراش اشاره کرد که زنگ را بزند. وقتی زنگ به صدا درآمد درست صدای زنگ نعش کشان های سابق را داشت.

4:عکاس بامعرفت

آن که از در عکاس خانه وارد شد و با لحنی عوامانه و گرم، سلام کرد مردی سی و چند ساله بود که کلاه مخملی اش را تا بالای گوشش پایین کشیده بود. صورتش برق می زد و بوی بساط سلمانی ها را می داد. یخه اش باز بود و کت و شلوارش انگار الان از گل چوب رختی مغازه ی دوخته فروشی پایین آمده بود. موی تنک دو طرفه ی صورتش، از طرف بالا کم کم تنک تر می شد و هنوز به زیر کلاه نرسیده، دیگر از مو خبری نبود. یکی از دونفری که پشت یک میز نشسته بودند و با هم حرف می زدند، بلند شد و در جواب سلام تازه وارد،

صفحه 75 از 161