نام کتاب: زن زیادی
معلم نقاشی لبخند زنان و از سر بی اعتنایی گفت:
- من با این ها هم کاری ندارم. این دله دزدی ها به این زودی از این خراب شده ریشه کن نمی شود. اصلا لازم نیست فکرش را هم بکنیم. فکر این را باید کرد که کار این همه مریض به کجا می کشد؟ من هر وقت به دکتر مراجعه کردم از جنجال اتاق های انتظار وحشت کردم. این همه مریض! آن هم در تهران! آن هم میان آدم هایی که به هر صورت بر دیگران رجحانی داشته اند که توانسته اند خودشان را به دکتر برسانند. فکرش هم اذیت کننده است...
که در باز شد و ناظم آمد تو و با قیافه ای گرفته رفت پشت میزش نشست. چیزی روی یادداشت نوشت. فراش را صدا زد که:
- این را ببر برای آقای مدیر، جوابش را بگیر و بیار.
و فراش که رفت، دنباله ی صحبت را معلم تاریخ گرفت:
- راستی آقایان هیچ فکر کرده اید که کار دکترها چقدر بهتر از کار ماست؟
-کار قصاب هم خیلی بهتر از کار ماست. این که غصه خوردن ندارد.
معلم فرانسه بود که این را گفت و اخم هایش را در هم کرد و سیگارش را در آورد تا یکی دیگر آتش بزند. معلم ورزش که تا به حال در خود فرو رفته بود و صدایی بر نیاورده بود به صدا در آمد که:
- در مملکت آدم های مفنگی، یکی دکتر ها کار و بارشان خوب است؛ یکی هم مرده شورها.
و معلم نقاشی باز به حرف آمد و این بار تایید کنان گفت:

صفحه 72 از 161