نام کتاب: زن زیادی
معلم فرانسه که سیگارش را به چوب کبریت نیم سوخته ای زده بود و دور از خود نگه داشته بود، آهی کشید و گفت:
- آره جانم. همین بی ترتیبی هاست که مردم را نومید می کند. اصلا چرا باید بیمه را راه بیندازند که بعد از یک سال مجبور شوند برش بچینند؟ آن هم با این افتضاح؟ اصلا وقتی نمی توانند کاری را بکنند مگر مجبورند مردم را توی دردسر بیندازند؟ آن هم با این حرف هایی که آدم می شنود؛ با این افتضاح...
حرف معلم فرانسه تمام نشده بود که در باز شد و یک شاگرد پرید تو و با قیافه ای وحشت زده و نفس بنده آمده شکایت داشت که:
-آق ناظم! این احمدی می خواد منو بزنه.
و ناظم برخاست، دست او را گرفت و باهم بیرون رفتند. و سکوتی که معلم ها را چند لحظه فرا گرفته بود شکست و معلم ورزش به صدا در آمد:
- چه بهتر آقا! بنده که اصلا احتیاج ندارم به دکتر مراجعه کنم. یک سال حقوق بیمه بدهم که چه؟ دوا و دکتر و بیمه ی من ورزش تنفسی دم صبح است آقا! آدم سالم...
معلم نقاشی حرف او را برید که:
- بله آدم سالم توی ما دبیر ها خیلی نادر است. غیر از این چیز دیگری می خواستید بفرمایید؟
- نه می خواستم بگویم یک سال پول یامفت از ما گرفتند. شاید هم بشود گفت پول زور.
- دیدید آقا من حق داشتم! از اول نمی خواستم اصلا بیمه بشوم. اما مگر می شد؟ خودشان از حقوقم

صفحه 69 از 161