نام کتاب: زن زیادی
همان را سولفات دو سود و فلوس و شیر خشت است. همان نسخه های خانگی خاله زنکی است. همان عناب و گل بنفشه. همان پر سیاوشان و برگ زوفا.
میان دو ساعت درس صبح، در اتاق دفتر مدرسه، معلم ها نشسته بودند و بی سر و صدا چای می خوردند. و هر بار که در باز می شد و یکی تو می آمد موجی از جنجال و هیاهوی بچه ها به درون می ریخت. میز ناظم مدرسه نصف دفتر را گرفته بود. در و دیوار چرک و سیاه بود. تاریکی نه تنها با گوشه های اتاق و زیر میزها و مبل ها اخت شده بود، بلکه پشت پنجره ها نیز با شیشه های زرد و تیره ای که داشتند، جا خوش کرده بود و مانده بود. غیر از معلم فرانسه و تاریخ و نقاشی وناظم، که پشت میزش نشسته بود و کم تر حرف می زد، یک معلم تازه هم بود که دماغ عقابی داشت و رنگ پریده بود. و معلم ورزش هم فرصت کرده بود و آمده بود. اما معلم عربی عوض شده بود. و از معلم جبر خبری نبود.
هنوز داشتند چای می خوردند که معلم تاریخ از ته مبل و با حرارت گفت:
- دیدید گفتم؟ پدرسوخته ها بیمه شان هم به همه چیز دیگرشان رفته! آدم خودش باید فکر خودش باشد. تنها چیزی که از بیمه شان فهمیدیم پولی بود که از حقوق مان کم گذاشتند. باز هم خوبیش این است که تمام شد. خلاص شدیم، من که خودم بیمه هستم.

صفحه 68 از 161