نام کتاب: زن زیادی
آگاه شده بودند او را به خانه خودشان فرستاده بودند و به دست مادرش سپرده بودند و مادر هم از سر غیض همان شبانه توی زیر زمین خانه حسابی او را با چوب هیزم های نا صاف کتک زده بود و صبح هم باز به ضرب کتک فلوس را به او خورانده بود.
معلم نقاشی هیچ وقت این واقعه را فراموش نمی کرد و از آن پس شاید به علت همین ترس و ناراحتی، دیگر بیمار نشد و یا کم تر بیمار شد. غیر از حصبه ای که در سیزده سالگی گرفته بود و این واقعه که در دوازده سالگی اتفاق افتاد. هرگز جرات نکرده بود مریض بشود و دو روز در خانه بخوابد. و بعد هم بزرگ شد، و مثلا وارد زندگی شد دیگر فرصت نکرده بود مریض بشود. اما دفترچه اش را داده بودند و پیش خودش حساب این بی زاری از دکترها را رسیده بود و خودش را هم قانع کرده بود که به این احساس قوی و شدید زمان بچگی زیاد وقتی نباید بگذارد و برای شناسایی خود و به عنوان یک تجربه هم شده، از دفتر باید استفاده کند. قبل از این که دفترچه ی بیمه ای داشته باشد. حتی یک بار هم به پای خودش به دکتر مراجعه نکرده بود. اما حالا یک سال بود به میل و رضا پیش هر دکتری که اداره ی بیمه معلوم می کرد می رفت، چه چیزی به دستش آمده بود؟ غیر از همان چند امضا آیا چیز دیگری هم دستگیرش شده بود؟ آن بار ترسی از دکتر پیر بد عنق او را فراگرفته بود از دوا و دکتر و بیماری، بی زارش کرده بود. و حالا؟... که دکتر ها همه خوش رو، با مطب های دل گشا و تمیز از او پذیرایی کرده بودند؟... حالا که یک سال دفترچه بیمه اش را به عنوان یک معرفی نامه، به عنوان یک توصیه، پیش روی هر دکتری باز کرده بود و در اوایل از این کار شرمی و خجالتی به او دست داده بود؛ و احساس کرده بود که دارد سلامتی را گدایی میکند؛ حالا که در آرزوی جستن اطمینانی و اعتمادی در قیافه همه دکتر هایی که دیده بود دقت کرده بود؛ حالا هم به همان نتیجه اولی رسیده بود. البته نه به بیزاری. حالا دیگر نه ترسی از دکتر ها داشت - چون دیگر از بچگی خیلی دور بود - و نه آن اطمینانی را که در آن ها و طرز کارشان می جست یافته بود. حالا دیگر به نومیدی رسیده بود. حالا به این نتیجه رسیده بود که آن چه از طب و طبابت مفید است و مورد تردید نیست

صفحه 67 از 161