باعث شده بود که دواخانه ی کوچکی دایر کنند. و درست مثل اولین کتابی که به خانه می آید و گاهی هوس کتابخانه داشتن را در صاحبش می انگیزد؛ هرچه شیشه و پیشه داشتند پهلوی هم توی طاقچه چیده بودند. و اگر چه تنها از شیشه ی «مرکورکروم» هم گاهی، استفاده می کردند دلشان به این خوش بود که اقلا با دیدن شیشه های دوا اطمینان می یابند که سلامتی در خانه هست.
معلم نقاشی هرگز به دوا خوردن عقیده نداشت، از یک قرص کوچک سردرد گرفته تا سولفات دو سود و از آبی که زنش با آن چشمش را می شست تا آمپول های جور وا جوری که به دست و بازو یا توی رگ می زدند اصلا از دوا بی زار بود. از خود دکتر ها هم بی زار بود.
بچه مدرسه که بود یک روز مادرش او را به هزار حقه پیش دکتر برده بود. دکتر پیر بد عنقی بود که به ترکی فحش می داد و می زد و به او فلوس داده بود و او بعد که از مطب در آمده بودند و مادرش برای پیچیدن نسخه به دواخانه ی نزدیک رفته بود، گریخته بود. ترس از دکتر، بوهایی که در مطب می آمد، عکس های وحشتناکی که از در و دیوار آویخته بودند و بعد هم فلوس چنان او را ترسانده بود که گریخته بود. و تا شب توی تیمچه های بازار و لای دسته های بار قایم شده بود. و غروب که خواسته بودند در تیمچه را ببندند کاروان سرا دار نطنزی او را پیدا کرده بود. و به خیال اینکه برای دزدی آمده است کتکش هم زده بود و بیرونش انداخته بود. او از همه جا مانده و گرسنه به خانه ی عمه اش پناه برده بود و آن ها هم که از همان صبح از فرار او
معلم نقاشی هرگز به دوا خوردن عقیده نداشت، از یک قرص کوچک سردرد گرفته تا سولفات دو سود و از آبی که زنش با آن چشمش را می شست تا آمپول های جور وا جوری که به دست و بازو یا توی رگ می زدند اصلا از دوا بی زار بود. از خود دکتر ها هم بی زار بود.
بچه مدرسه که بود یک روز مادرش او را به هزار حقه پیش دکتر برده بود. دکتر پیر بد عنقی بود که به ترکی فحش می داد و می زد و به او فلوس داده بود و او بعد که از مطب در آمده بودند و مادرش برای پیچیدن نسخه به دواخانه ی نزدیک رفته بود، گریخته بود. ترس از دکتر، بوهایی که در مطب می آمد، عکس های وحشتناکی که از در و دیوار آویخته بودند و بعد هم فلوس چنان او را ترسانده بود که گریخته بود. و تا شب توی تیمچه های بازار و لای دسته های بار قایم شده بود. و غروب که خواسته بودند در تیمچه را ببندند کاروان سرا دار نطنزی او را پیدا کرده بود. و به خیال اینکه برای دزدی آمده است کتکش هم زده بود و بیرونش انداخته بود. او از همه جا مانده و گرسنه به خانه ی عمه اش پناه برده بود و آن ها هم که از همان صبح از فرار او