کند و بعد نسخه می دهد و بعد هم ده تومان...»
و باز یک مرتبه خودش را جمع کرد. یادش افتاد که خودش پول نمی دهد و بیمه است... دکمه ی کتش را بست. سیگارش را خاموش کرد و دست هایش را زیر کلاهش قایم کرد و چشم به دفترچه دوخت که پیش رویش بود. اما این بار زود بر خودش مسلط شد و اندیشید:
«گور پدرش! مگر پول بیمه را نمی گیرند؟ محض رضای خدا که قبول نکرده است. پدر سوخته ها!»
و دکتر سر برداشت و همان طور که تاریخ و امضای نسخه را خود به خود گذاشت گفت:
- غذاهای محرک نخورید. سرکه و فلفل و امثال آن... شب زود بخوابید. اگر قبل از خواب شیر بخورید بهتر است. آمپول ها را هم روزی یکی تزریق کنید. قرص هم قبل از غذا؛ متاسفم که دستور داده اند مرخصی ندهیم، وگرنه احتیاج به یکی دو هفته استراحت داشتید. معلم نقاشی همان طور که به دکتر گوش می داد، در دل می خندید:
«اگر این ها بود اصلا چرا پیش تو آمدم؟ زنم خیلی بهتر از تو این ها را بلد است. همین حرف ها را می زند. آمپولت را هم لابد کلسیم است...»
و بلند گفت:
-متشکرم... و برخاست. دو سه برگ نسخه را تا کرد و توی جیب گذاشت و دفترچه را برداشت و راه افتاد.
هنوز در اتاق را باز نکرده بود که مریض بعدی پرید تو و هاج و واج کلاهش را به سر گذاشت و رفت. توی کوچه که رسید جوی، آب صاف و روانی داشت. فکر کرد:
«آره! بهتره... فایده اش چیه؟»
و نسخه را پاره کرد و به
و باز یک مرتبه خودش را جمع کرد. یادش افتاد که خودش پول نمی دهد و بیمه است... دکمه ی کتش را بست. سیگارش را خاموش کرد و دست هایش را زیر کلاهش قایم کرد و چشم به دفترچه دوخت که پیش رویش بود. اما این بار زود بر خودش مسلط شد و اندیشید:
«گور پدرش! مگر پول بیمه را نمی گیرند؟ محض رضای خدا که قبول نکرده است. پدر سوخته ها!»
و دکتر سر برداشت و همان طور که تاریخ و امضای نسخه را خود به خود گذاشت گفت:
- غذاهای محرک نخورید. سرکه و فلفل و امثال آن... شب زود بخوابید. اگر قبل از خواب شیر بخورید بهتر است. آمپول ها را هم روزی یکی تزریق کنید. قرص هم قبل از غذا؛ متاسفم که دستور داده اند مرخصی ندهیم، وگرنه احتیاج به یکی دو هفته استراحت داشتید. معلم نقاشی همان طور که به دکتر گوش می داد، در دل می خندید:
«اگر این ها بود اصلا چرا پیش تو آمدم؟ زنم خیلی بهتر از تو این ها را بلد است. همین حرف ها را می زند. آمپولت را هم لابد کلسیم است...»
و بلند گفت:
-متشکرم... و برخاست. دو سه برگ نسخه را تا کرد و توی جیب گذاشت و دفترچه را برداشت و راه افتاد.
هنوز در اتاق را باز نکرده بود که مریض بعدی پرید تو و هاج و واج کلاهش را به سر گذاشت و رفت. توی کوچه که رسید جوی، آب صاف و روانی داشت. فکر کرد:
«آره! بهتره... فایده اش چیه؟»
و نسخه را پاره کرد و به