نام کتاب: زن زیادی
- فکر نمی‌کنید به همین اندازه کافی باشد؟
- خیلی دلم می‌خواست حرف بزنم. اما چه فایده؟ اتاق انتظار شما هم پر است...
و دلش آرام نشد. افزود:
- راستی کاسبی خوبی دارید. نیست؟ خیلی از معلمی بهتر است.
دکتر تبسم ‌کنان برخاست و او را روی تخت نشاند و زانوهایش را آویزان نگه داشت و با چکش دو سه بار روی کنده‌ی زانویش زد که زانویش پرید و بعد فشار خونش را اندازه گرفت و بعد سینه و قلبش را با گوشی معاینه کرد و همه‌ی این کار ‌ها را با عجله و بعد رفت پشت میز نشست و شروع کرد به نسخه نوشتن.
و معلم نقاشی یادش به روز پیش افتاد که آفتابه ‌شان را برده بود بدهد لحیم کند. پیرمرد آهن‌ساز درست همین‌طور و با همین عجله آفتابه را وارسی کرده بود. معلم نقاشی که دوباره نشسته بود و سیگارش را می‌کشید به قلم او چشم دوخته بود که گاهی صدا می‌کرد و با خود ‌اندیشید: «این هم دکترهامان! حوصله ندارند آدم براشان حرف بزند. آن هم دکتر امراض عصبی! نه اطمینان آدم را به خودشان جلب می‌کنند نه یک خرده گذشت دارند. چه فرق می‌کند؟ همان رنده و تیشه‌ای را که ما روی مغز بچه‌های مردم می‌اندازیم این ‌ها روی تن مردم می‌اندازند. حتما با همه‌ی مریض‌ها همین معامله را می‌کنند. مطب این هم مثل کلاس من شلوغ است. غیر از این چه می‌تواند بکند؟ لابد همه می‌آیند و می‌نشینند؛ هنوز دو کلمه نگفته حرف‌شان را می‌برد؛ زانو و سینه و بازوشان را معاینه می

صفحه 63 از 161