برسد. خوب همین کافی است تا آدم را عصبانی کند. اما این دو تا زن خارجی که بلند با هم حرف می زدند و سر آدم را می خوردند، نزدیک بود مرا دیوانه کنند. لابد شما را هم خیلی خسته کردند. من عاقبت پا شدم و از اتاق بیرون رفتم. سر و صدا اذیتم می کند. اما کلاس! آدم را دیوانه می کند. شلوغ است. جنجال است. کلاس، آن هم کلاس نقاشی، خودتان می دانید یعنی چه؟ هیچ درسی خسته کننده نیست. اما للگی بچه ها! بچه ها را می دانید ساکت نگه داشتن عذابی است. آن هم هشتاد تا بچه را! و من همیشه سر کلاس عصبانی می شوم. تا دو سال پیش فیزیک درس می دادم. درسم را برای این عوض کردم که بهتر بتوانم لله باشم. اما باز هم نمی شود. پارسال پسرکی را آن قدر زدم که از حال رفت. خودم هم از حال رفتم. بعد که به هوش آمدم، خود آن پسر هم با دیگران آب به سر و صورتم می پاشید. این طوری ام. در خانه عصبانی ام. زیاد ایراد می گیرم. صداهای خیابان پوست آدم را می کند. خانه مان کنار خیابان است...
و یک مرتبه حس کرد که قیافه ی دکتر هیچ نشانه ای از علاقه و توجه نیست. درست مثل کاغذ نویس های در پست خانه که غم انگیزترین و یا شادترین وقایع زندگی را هم با همان کندی و رخت معمولی، با همان کشیده ها و مدهای بچگانه، بی هیچ تعجبی یا تحسینی می نویسند؛ دکتر همان طور نشسته بود. چشمش را گاهی به چشم او می دوخت و بعد به روی میز می انداخت و پیدا بود که دارد خسته می شود.
معلم پکی به سیگار زد و افزود:
و یک مرتبه حس کرد که قیافه ی دکتر هیچ نشانه ای از علاقه و توجه نیست. درست مثل کاغذ نویس های در پست خانه که غم انگیزترین و یا شادترین وقایع زندگی را هم با همان کندی و رخت معمولی، با همان کشیده ها و مدهای بچگانه، بی هیچ تعجبی یا تحسینی می نویسند؛ دکتر همان طور نشسته بود. چشمش را گاهی به چشم او می دوخت و بعد به روی میز می انداخت و پیدا بود که دارد خسته می شود.
معلم پکی به سیگار زد و افزود: