در حفره های درونش چه ها می گذرد! اما یعنی چنین چیزی ممکن خواهد بود؟ و اگر ممکن بشود؟... و این امیدواری او را به دفترچه ی بیمه علاقه مند ساخت. و حس کرد که آن را با دقت و دلسوزی باید محافظت کند و به عنوان یک نشلنه و یک معرفی نامه، صفحاتش را پیش روی هر طبیبی بگشاید. همه ی این فکر ها را می کرد از همکارانش غافل مانده بود که مدتی پیش پیاده شده بودند و رفته بودند. و تا به ایستگاه نزدیک خانه اش برسد، دو سه بار دیگر از سر شوق دفترچه را ورق زد و تصمیم گرفت همه ی مطالب را با زنش در میان بگذارد. و از او هم نظری بخواهد. و وقتی رسید آن قدر خسته بود که همه چیز از یادش رفت.
دفترچه را پیش روی دکتر گذاشت و نشست. دکتر روی صندلی تکانی خورد و دفترچه را برداشت و پرداخت به این که مشخصات آن را روی ورقه ضبط کند.
معلم نقاشی کلاهش را روی زانویش نگه داشته بود و کمی خودش را باخته بود. مثل این که پایش هم می لرزید. هر چه سعی کرد بر خودش مسلط شود نتوانست مثل این که کار زشتی کرده باشد، مثل این که به گدایی آمده باشد، از خودش خجالت میکشید؛ از دکتر خجالت میکشید. اما دکتر سرش پایین بود و مشغول کار خودش بود. اوراق را زیر و رو می کرد و چیزهایی یادداشت برمیداشت و همین معلم نقاشی را کمی جرات داد که سرش را بر دارد و نگاهی به اطراف بنیدازد؛ شاید انبساط خاطری برایش دست بدهد. اما چیزی جالب نبود. یک تخت مشمع پوش طرف راست بود که چکش کوچکی روی آن افتاده بود. و طرف چپ، دیوار روغن زده و براق بود و رو به رویش بالای سر دکتر ، یک باسمه ی رنگی از مناظر، خدا می داند سوییس یا
دفترچه را پیش روی دکتر گذاشت و نشست. دکتر روی صندلی تکانی خورد و دفترچه را برداشت و پرداخت به این که مشخصات آن را روی ورقه ضبط کند.
معلم نقاشی کلاهش را روی زانویش نگه داشته بود و کمی خودش را باخته بود. مثل این که پایش هم می لرزید. هر چه سعی کرد بر خودش مسلط شود نتوانست مثل این که کار زشتی کرده باشد، مثل این که به گدایی آمده باشد، از خودش خجالت میکشید؛ از دکتر خجالت میکشید. اما دکتر سرش پایین بود و مشغول کار خودش بود. اوراق را زیر و رو می کرد و چیزهایی یادداشت برمیداشت و همین معلم نقاشی را کمی جرات داد که سرش را بر دارد و نگاهی به اطراف بنیدازد؛ شاید انبساط خاطری برایش دست بدهد. اما چیزی جالب نبود. یک تخت مشمع پوش طرف راست بود که چکش کوچکی روی آن افتاده بود. و طرف چپ، دیوار روغن زده و براق بود و رو به رویش بالای سر دکتر ، یک باسمه ی رنگی از مناظر، خدا می داند سوییس یا