نام کتاب: زن زیادی
دیپلم بدهند، یا نشان روی دوش شان بکوبند؛ یا سجل «صادره از بخش ۴ مشهد» به دست شان بدهند! و به همین سادگی از دیگران ممتازشان کنند. اصلا به عقیده ی او وجه امتیاز آدم ها را از یک دیگر نمی شد از درون شان، از قوای ذهنی شان بیرون کشید و مثل خر مهره روی پیشانی شان آویزان کرد یا مثل نشان روی دوش شان کوبید. و حالا این دفترچه هم فرق چندانی با آن های دیگر نداشت. با سجل، با دیپلم با هر نشانه یا انگ و یا خر مهره ی دیگر، فرق اصولی دیگری نداشت. فقط این فرق را داشت که مثل ، هزار سوال و جواب در آن نشده بود و از ایل و تبار صاحبش نشانه ای نداشت.
همین بود که معلم نقاشی را به دفترچه علاقمند می ساخت. یعنی علاقمند که نمی ساخت. فقط به نظرش بد نیامد. شاید چون از عکس جوانی اش که روی آن خورده بود خوشش آمده بود... شاید هم...آهاه ...همان طور که اتوبوس از یک ایستگاه با سر و صدا راه می افتاد صفحه ی خالی مخصوص به تصدیق اطبای را آورد و به ستون امراض خیره شد و اندیشد که اگر این ستون پر بشود و طبیب های متخصص در امراض گوناگون نظر خودشان را درباره ی او درباره ی مغز و اعصاب و کبد و معده اش بنویسند او خودش را که خواهد شناخت! او که تا بحال فرصت نکرده است یک ماه در بستر بخوابد و استراحت کند، او که تا به حال نتوانسته است برای هر دل درد یا ضعفی و یا عصبانیت نزدیک به جنونی، به طبیب مراجعه کند، از این پس خواهد فهمید که

صفحه 59 از 161