نام کتاب: زن زیادی
به دنبال این فکر یک بار دیگر سر و ته دفترچه را خوب وارسی کرد که زیاد به ریزه کارهای محل تولد و اسم مادر و شماره ی سجل پدر نپرداخته بود و فقط اسم و سال تولد خودش را با یک عکس شسته و رفته و اتو کشیده از دوران جوانی، اول آن زده بودند. از عکس خودش که جوان بیست ساله ای را نشان می داد که هنوز زلف هایش نخوابیده بود و پیدا بود که به ضرب آب و شانه روزی سه چهار بار با آن ور می رود خنده اش گرفت و بعد ورق را برگرداند. صفحات متعددی برای تصدیق طبیب ها و ستون هایی برای اسامی امراض، خالی گذاشته بودند. و اوراقی هم از آخر دفترچه بابت مقررات جور وا جور بیمه ی عمر و حوادث و اموال و حریق سیاه شده بود، زیاد بدش نیامد. نه از این لحاظ که دفترچه ی بیمه هم مثل سجل، درست به یک نشانه به یک انگ می مانست، نه. چون او همیشه از سجل و دیپلم و سواد مصدق و معرفی نامه و این نوع نشانه ها و انگ ها بدش آمده بود. همه ی این انگ ها برای او مثل خر مهره ای بود که گاو ماده ی «کل قربان علی» را از دیگر گاوها مشخص می کند. این نشانه ها و انگ ها همیشه برای او حاکی از چیزی خالی از انسانیت بود. و آن ها را کوششی برای پست کردن آدم ها می دانست. نقاط مشترکی که همه ی اسب های فلان گردان سوار دارند. یا شباهتی که میان پرتقال های درون یک جعبه است، به نظر او خیلی بیش تر از نقاط مشترکی بود که همه ی آدم های مثلا دیپلمه دارند. یا مثلا همه ی سرهنگ ها دارند. به نظر او پست کردن آدم ها و تحقیر آن ها بود که به آن ها

صفحه 58 از 161