نام کتاب: زن زیادی
ها را همان طور زیر بغل می فشرد. شاید خیلی خسته بود، شاید حواسش جای دیگری بود. اما وقتی خواستند از او باز پای چند تا ورقه امضا بگیرند کمی ناراحت شد. او حتی از امضا کردن دفتر حضور و غیاب مدرسه هم خودداری می کرد. برای همکارانش گفته بود:
- که چه؟ مثل کفتر های صحن امام زاده ها هی فضله انداختن؟ و همه جا را آلوده کردن؟
و خیلی دلش می خواست لیست حقوق را امضا نکند. ولی این دیگر نمی شد رسید دفترچه ی بیمه هم همین طور بود. بازرس ها سخت گیر بودند و او ناچار خط کج و کوله ای پای دو سه ورقه گذاشت و در دل باز به این فضله ای که با قلم روی کاغذها می گذاشت خندید و دفترچه را بی این که نگاهی کند توی بغل گذاشت و دوباره نشست. بعد هم زنگ خورد و یک ساعت کلنجار رفتن با بچه ها، و ساعت بعد که با همکارانش توی دفتر جمع شدند، باز هم صحبت از بیمه شد و وقتی برای او حساب کردند که هر ماهه چهل و هفت هشت ریال، گیرم پنج تومان از حقوقش کم خواهند کرد، راستی اوقاتش تلخ شد. جنجال و هیاهوی ساعت درس بعد، باز همه چیز را از یادش برد و ظهر که از مدرسه درآمد و با دو سه نفر از همکارانش سوار اتوبوس شد، وقتی دنبال پول توی جیب بغلش گشت، دستش به دفترچه خورد و آن را در آورد و همان طور که بلیت فروش باقی پولش را می داد آن را ورق زد و به فکرش افتاد که «نه، زیاد هم بد نیست. اگر یک وقت سجل آدم گم بشود، یعنی اگر آدم یک وقت بخواهد سجلش را گم کند، به درد می خورد، اما یعنی قبول می کنند؟...»

صفحه 57 از 161