نام کتاب: زن زیادی
از دزدی هایی که پارسال شده بود حرف می زد و برای لحاف های اطلسی که یکی از دزدها برده بود و توی چاه مخفی کرده بود، تاسف می خورد. مردی که با من حرف می زد صورت جا افتاده ای داشت و انگار میان خواب ریشش را تراشیده بود. پیشانی اش بلند بود و آن طور که خوابیده بود خیلی بیشتر به یک معلم شباهت داشت تا به یک پاسبان. و من به این طریق خیلی خودمانی تر توانستم داستانم را برای او بگویم. و در انتظار هم دردی های او باشم. از صدایش فهمیدم که دندانش عاریه است و پیدا بود که دلش می خواست با من همدردی کند.
همه ی آدم هایی را که من در کلانتری دیدم هفت نفر بودند. و همه شان تنها خوابیده بودند. و من همان طور که سیگارم را می کشیدم، و با آن که روی تخت خوابیده بود حرف می زدم، گمان کردم همه ی پاسبان های کلانتری همین هفت و هشت نفرند. و در این فکر بودم که
«چه بد! لابد بیچاره ها همیشه تنها می خوابن! کاش فقط شب های کیشیک شون این طور باشن. اما اگه همش همین هفت هشت تا باشن؟...»
و غمی که به خاطر این مطلب بر دلم نشسته بود از یادم نرفت تا وقتی که فردا دوباره به کلانتری برگشتم و روی دیوار اتاق رییس کلانتری توانستم صورت اسامی پاسبان های رستم آباد را ببینم. و ببینم که روی هم رفته نزدیک به چهل نفر هستند. و آن وقت بود که راحت شدم و با خودم گفتم «چه خوب! همش هفت هش تاشون کشیک میدن. پس فقط همون کشیک شون تنها هستن!»

صفحه 107 از 161