نام کتاب: زن زیادی
نه و بعد جریان را پرسید. و من همین را می خواستم. دیگر همه چیز را از خاطر برده بودم و همه ی حواسم پیش او بود که به حرف های من گوش می داد و الان حس می کنم که در آن صبح خنک رستم آباد، وقتی پا به پای گچ فروش ده راه میرفتم نه داستان دزد برایم اهمیتی داشت و نه زندگی مختصر من که به دردی رفته بود. آن چه برایم مهم بود این بود که می خواستم با او حرف بزنم و داستان را که به خودی خود اهمیتی برایم نداشت، برای او با آب و تاب نقل کنم. برای کسی نقل کنم. با آب و تاب هم نقل کنم. و همین کار را هم کردم.
یعنی تا به ده برسیم این کار را کردم. خوب یادم است بیابان خلوت بود. سگ ها از در خانه ها شان بر میجستند و برای ما که از وسط جاده می گذشتیم پارس می کردند. و هوا پر بود از بوی ساقه های بریده شده ی گندم و سیب زمینی آب دیده و یونجه ی تازه درو شده. و از دود کش چند خانه ی دهاتی دود آبی بی رمقی بر می خاست.
توی ده خلوت بود. و من چه قدر آرزو داشتم روز باشد و کوچه های ده پر جمعیت باشد. مثل این که احتیاج داشتم خودم را در یک هیاهوی انسانی گم کنم. هیچ صدایی نبود. فقط صدای تالاپ تالاپ خمیر گیر از درز تخته های دکان نانوایی با روشنایی باریکی بیرون می زد.در کلانتری باز بود و چراغ ها را خاموش کرده بودند. و پاسبان دم در توی هشتی نشسته بود و بند چکمه هایش را می بست. به ده که رسیدم گچ فروش از من جدا شده بود و من تنها مانده بودم. ولی هنوز از آستانه ی کلانتری تو نرفته بودم که پاسبان سلام کرد. من نه وقت کرده بودم کرواتم را ببندم و نه لباسم حسابی بود. ولی پاسبان سلام کرد و من سخت خوشحال شده بودم. و شاید اگر سوال نمی کرد که «چه فرمایشی دارید؟» اصلا یادم رفته بود برای چه کاری به کلانتری آمده ام.
سیگارم را دور انداختم و خیلی گرم جواب او را دادم و پرسیدم به کجا باید رجوع کرد؟ که «سرکار استوار» را صدا زد. و او پیرمردی بود شکسته و واریخته که داشت دکمه های زیر یخه اش را می بست. توی حیاط دو سه نفر دیگر زیر لحاف های وصله دار، یک نفر هم توی ایوان، روی یک تخت سفری خوابیده بودند. از سر و صدای ما، آن که روی تخت سفری خوابیده بود و یک نفر دیگر که کنار حوض زیر لحاف نازک خود مچاله شده بود، هر کدام مثل سگی که به صدای پا از خواب بپرد، بیدار شدند. من باز هم یک سیگار آتش زدم و حالا دیگر حس می ‌کردم که باید داستان را با آب و تاب بیشتری و با دلسوزی و تاثری که شایسته‌ی این گونه موارد است تعریف کنم. پاسبان ها گرچه پاسبان های کلانتری رستم آباد هم باشند با گچ فروشی ساده‌ای که به آدم سلام می کند فرق دارند. یعنی اقلا رسمی ترند و بیشتر به کلمات تشریفات وابسته اند. گذشته از این که من تا آن وقت خونسردتر از آن بودم که «سرکار استوار» کلانتری رستم آباد بتواند حرف های مرا باور کند. همین کار را هم کردم و داستان دزدی را با شرح و بسط کافی برای آن که روی تخت سفری خوابیده بود، همان طور که کنار تختش نشسته بودم و او در بستر خود نیم خیز شده بود، گفتم. وقتی قسمت اساسی داستانم را می گفتم آن که کنار حوض خوابیده بود و به حرف های ما گوش می داد از جا پرید. آفتابه را آب کرد و به گوشه ای تپید و من رفتم از توی دفتر کلانتری یک صندلی آوردم. کنار تخت سفری گذاشتم و حالا دیگر درد دل می کردیم. و آن که روی تخت خوابیده بود و من خیال می ‌کردم رییس یا معاون کلانتری است

صفحه 106 از 161