بود که نیمه شب است و من از تشنگی بیدار شده ام تا آب بخورم. ولی وقتی در کوچه را باز کردم و نردبان دزد را دیدم که هنوز پای پنجره ایستاده و به خصوص وقتی چشمم به کتاب ها و کاغذهایم افتاد که توی کیف دستی ام بود و حالا همان پای نردبان پراکنده ریخته بود، فهمیدم که دزد آمده. یعنی نه این که تا آن وقت نفهمیده بودم، بلکه دیگر حتم کردم. و تازه آن وقت بود که به اتاقم برگشتم که ببینم چه چیزها را برده است.
دزد از پنجره ی مطبخ تو آمده بود و اتاق مرا که کسی تویش نمی خوابید، برچیده بود و در کوچه را باز کرده بود و رفته بود. دلم فقط برای پارچه ی روی رادیو سوخت که لابد رادیو را هم توی همان پیچیده بود و توی چمدان گذاشته بود که جای زیادی داشت و همه ی چیزهای دیگر را هم می توانست همان تو جا بدهد. و بعد دلم برای کیف دستی ام سوخت که هم چمدان حمام بود و هم جای کتاب ها و کاغذهایم و هم کیف خرید بازارم و هم همه چیز دیگر. هنوز یک جفت کفش مانده بود که به پا کشیدم و به طرف کلانتری رستم آباد راه افتادم. هوا هنوز تاریک بود و جلوی روی من یک نفر دیگر بود که به رستم آباد می رفت و من یک باره حس کردم که دلم می خواهد با او حرف بزنم. گچ فروش ده بود. که برای ما هم چند وقت قبل دوبار گچ آورده بود و به من سلام می کرد. قدم تند کردم، به صدای پای من برگشت و در تاریکی دم صبح سلام کرد. و من از او پرسیدم کسی را ندیده بوده است که بساطی روی دوش داشته باشد و از این طرف ها عبور کند؟ و او گفت:
دزد از پنجره ی مطبخ تو آمده بود و اتاق مرا که کسی تویش نمی خوابید، برچیده بود و در کوچه را باز کرده بود و رفته بود. دلم فقط برای پارچه ی روی رادیو سوخت که لابد رادیو را هم توی همان پیچیده بود و توی چمدان گذاشته بود که جای زیادی داشت و همه ی چیزهای دیگر را هم می توانست همان تو جا بدهد. و بعد دلم برای کیف دستی ام سوخت که هم چمدان حمام بود و هم جای کتاب ها و کاغذهایم و هم کیف خرید بازارم و هم همه چیز دیگر. هنوز یک جفت کفش مانده بود که به پا کشیدم و به طرف کلانتری رستم آباد راه افتادم. هوا هنوز تاریک بود و جلوی روی من یک نفر دیگر بود که به رستم آباد می رفت و من یک باره حس کردم که دلم می خواهد با او حرف بزنم. گچ فروش ده بود. که برای ما هم چند وقت قبل دوبار گچ آورده بود و به من سلام می کرد. قدم تند کردم، به صدای پای من برگشت و در تاریکی دم صبح سلام کرد. و من از او پرسیدم کسی را ندیده بوده است که بساطی روی دوش داشته باشد و از این طرف ها عبور کند؟ و او گفت: