نام کتاب: زن زیادی
می پریده ام، کم کم عادت کرده ام و یکی دو هفته که از اقامتم در آن محل گذشته است همه ی آن صداها، حتی زننده ترین شان نیز، برایم عادی شده بوده است؛ و مثل صدای نفسم و یا مثلا تیک تاک ساعتم که هیچ وقت از دستم بازش نمی کنم، برایم آشنا و خودمانی شده بوده است. ولی به این صدای دیگر، به این بوق نکره و دراز که درست مثل صدای گاو زننده و بی قواره است، به این همهمه ی ملایم و سنگین قورخانه که به خصوص شب ها زننده و سرشارتر است، از وقتی به رستم آباد آمده ام تا کنون نتوانسته ام عادت کنم.
اصلا صداها با هم خیلی فرق دارند. گریه ی بچه ی همسایه هم ممکن است آدم را از خواب بپراند؛ ولی این یکی چیز دیگری است. صداها هم انسانی و غیر انسانی دارند. و من که توی تختم دراز کشیده بودم، تازه داشتم جزییات کار دزد را در نظر می آوردم که آیا چراغ دستی داشته است یا نه؟ تنها بوده است یا دسته ای بوده اند؟ چطور از صدای آمد و رفتن شان، من که پای پنجره ی اتاقم توی حیاط، خوابیده بودم، بیدار نشده بودم؟... و این جا که رسیدم زود به فکر افتادم، که دیشب مست به رخت خواب رفته بودم. و همان دم بود که حس کردم دهانم خشک است و تشنه هستم.
رفیق هم خانه ام با زنش و مادرش اصرار داشتند که زودتر بلند شوم. و من که انگار هنوز در خواب بودم عاقبت از جا برخاستم. در اول کار، حتی وقتی لباس می پوشیدم، هنوز نمی فهمیدم چه خبر شده است. مثل این

صفحه 104 از 161