نام کتاب: زمانی برای کشتن
« شما که لستر را می شناسید؟ همیشه آدم بلند پروازی بوده. حالا هم در راه است و دارد می آید اینجا. فکر می کنم امروز برسد. » « اینجا چکار دارد؟ » « مسائل خانوادگی داریم. » « نکند نقشه ای دارید؟ » «نه، لستر فقط می خواهد برادر زاده اش را ببیند. » « سعی کن خونسرد باشی. » « گفتنش آسان است جیک. » « می دانم. » « اگر شما جای من بودید، چه برنامه ای می ریختید؟ » « منظورت چیست؟ » « شما هم یک دختر کوچک دارید. فرض کنید به دختر شما تجاوز کرده اند و حالا توی بیمارستان افتاده؛ شما چکار می کردید؟ » جیک از شیشه ی در به بیرون نگاه کرد و جواب نداد. پدر تونیا منتظر پاسخ بود. « فکر احمقانه ای به سرت نزند کارل لی. »

صفحه 96 از 765