« شما که لستر را می شناسید؟ همیشه آدم بلند پروازی بوده. حالا هم در راه است و
دارد می آید اینجا. فکر می کنم امروز برسد. »
« اینجا چکار دارد؟ »
« مسائل خانوادگی داریم. »
« نکند نقشه ای دارید؟ »
«نه، لستر فقط می خواهد برادر زاده اش را ببیند. »
« سعی کن خونسرد باشی. »
« گفتنش آسان است جیک. »
« می دانم. »
« اگر شما جای من بودید، چه برنامه ای می ریختید؟ »
« منظورت چیست؟ »
« شما هم یک دختر کوچک دارید. فرض کنید به دختر شما تجاوز کرده اند و حالا
توی بیمارستان افتاده؛ شما چکار می کردید؟ »
جیک از شیشه ی در به بیرون نگاه کرد و جواب نداد. پدر تونیا منتظر پاسخ بود.
« فکر احمقانه ای به سرت نزند کارل لی. »