اند توی تنش. زنم داره دیوانه می شه و پسرهام از ترس نمی دانند چکار کنند. خود من هم... همه اش دارم فکر می کنم که باید این دو تا پسره ی کثافت را بکشم. »
« خیلی دلم می خواهد می توانستم کمکت کنم کارل لی. »
« برای تونیا دعا کنید، برای همه ی ما دعا کنید. »
« حتما خیلی برایت سخت است. »
« خود شما هم که یک دختر کوچک دارید، اینطور نیست؟ »
« بله. »
کارل لی سکوت کرد و آن دو بقیه ی راه را در سکوت طی کردند. جیک پس از چند لحظه موضوع را عوض کرد: «لستر کجاست؟ »
« در شیکاگو. »
« آنجا چکار می کند؟ »
« در یک کارخانه ی ذوب آهن کار می کند. شغل خوبی است. ازدواج کرده. »
« شوخی می کنی؟ لستر و ازدواج ؟ »
« بله، با یک زن سفید پوست ازدواج کرده. »
« با یک زن سفید پوست؟ حالا چرا با یک سفید پوست؟ »