نام کتاب: زمانی برای کشتن
اند توی تنش. زنم داره دیوانه می شه و پسرهام از ترس نمی دانند چکار کنند. خود من هم... همه اش دارم فکر می کنم که باید این دو تا پسره ی کثافت را بکشم. » « خیلی دلم می خواهد می توانستم کمکت کنم کارل لی. » « برای تونیا دعا کنید، برای همه ی ما دعا کنید. » « حتما خیلی برایت سخت است. » « خود شما هم که یک دختر کوچک دارید، اینطور نیست؟ » « بله. » کارل لی سکوت کرد و آن دو بقیه ی راه را در سکوت طی کردند. جیک پس از چند لحظه موضوع را عوض کرد: «لستر کجاست؟ » « در شیکاگو. » « آنجا چکار می کند؟ » « در یک کارخانه ی ذوب آهن کار می کند. شغل خوبی است. ازدواج کرده. » « شوخی می کنی؟ لستر و ازدواج ؟ » « بله، با یک زن سفید پوست ازدواج کرده. » « با یک زن سفید پوست؟ حالا چرا با یک سفید پوست؟ »

صفحه 95 از 765