« متعلق به تونیا هیلی، یعنی همان دختری است که مورد آزار قرار گرفته است. کارل
الی هیلی، پدر این دختر، تی شرت دخترش را شناسایی کرده است. »
کارل لی اسم خود را که شنید خودش را جمع کرد و شق و رق نشست. اوزی او را با
نگاه نافذی برانداز کرد. جیک هم سرش را برگرداند و برای نخستین بار به پدر تونیا
نگاهی انداخت.
|
« این پیکابی که می گویید، چه نوع ماشینی است؟ » « یک پیکاب فورد زرد رنگ و نو با رینگ های کرومی براق و لاستیک های پهن، یک پرچم کنفدراسیون ایالات جنوبی هم به شیشه ی عقب ماشین آویزان است. »
« ماشین متعلق به چه کسی است؟ »
اوزی دستش را به سوی کاب دراز کرد و گفت: « به بیلی ری کاب. »
« آیا مشخصات ماشین با مشخصاتی که دخترک ارائه داده، تطابق دارد؟ »
« بله. »
چایلدرز مکث مختصری کرد و به دفترچه ی یادداشتش نظری انداخت: « آقای کلانتری
آیا دلایل دیگری هم برای اثبات جرم متهمین وجود دارد؟ »
« ما امروز پیش از ظهر از پیت ویلارد در زندان بازجویی کردیم. نامبرده به ارتکاب
جرم اعتراف کرده است. »