نام کتاب: زمانی برای کشتن
دستبندها را باز کرد و به آن دو نفر دستور داد کنار جک تندیل وکیل تسخیری خود بنشیند. پشت میز درازی که کنار آنها قرار داشت، «راکی چایلدرز » دادستان کانتی نشسته بود. تند تند چیزهایی می نوشت و ژست آدمهای مهم را گرفته بود. ویلارد دوباره سرش را برگرداند و به سیاهها نگاه کرد. در ردیف اول، درست پشت سر ویلارد، مادرش همراه با مادر کاب روی صندلی نشسته بودند؛ دو معاون کلانتر | محافظت از آنها را به عهده داشتند. حضور پلیس، به ویلارد احساس امنیت می داد. اما کاب هیچ توجهی به حضار نداشت و به آنها وقعی نمی گذاشت. در ردیف آخر، یعنی حدود چهار متر آن طرف تر، کارل لی سرش را بلند کرد و به پشت سر دو مردی که دخترش را آزار داده بودند، خیره شد: دو آدم ناشناس، دو غربتی ژولیده و کثیف. با کف دست به پیشانی خود کوبید و به جلو خم شد. معاونین کلانتر که چسبیده به دیوار پشت سرش ایستاده بودند همچنان چهار چشمی مواظبش بودند. بولارد با صدای بلند گفت: « خوب گوش کنید. این جلسه، جلسه ی محاکمه نیست، بلکه فقط یک جلسه ی بازجویی مقدماتی است. ما اینجا جمع شده ایم تا مشخص کنیم که آیا جنایتی به وقوع پیوسته است یا خیر و آیا دلیلی برای تشکیل دادگاه شهرستان با حضور هیئت منصفه وجود دارد یا نه. اگر متهمین رأسا تقاضای تشکیل دادگاه نامبرده را مطرح کنند، نیازی به بررسی مقدماتی نخواهد بود.»

صفحه 83 از 765