نام کتاب: زمانی برای کشتن
ویلارد سرش را پایین انداخت. اوزی حدود یک دقیقه به او فرصت فکر کردن داد، سپس به ستوان گریفین چشمکی زد. می توانی تصورش را بکنی که این کاکاسیاهها با سفید پوستی که به یک دختر سیاهپوست تجاوز کرده چکار می کنند؟ » ویلارد ساکت ماند. « ستوان گریفین، لطفا برای آقای ویلارد شرح دهید که سیاهپوست ها در پارچمن چه وضعی دارند. » گریفین نزدیک تر آمد، به میز تحریر اوزی تکیه داد و از بالا به ویلارد نگاهی انداخت: « پنج سال پیش یک سفید پوست در هلنا كانتی، یعنی آن طرف تر در دلتای رودخانه، به یک دختر سیاهپوست تجاوز کرد. سیاهپوست ها در زندان پارچمن از موضوع اطلاع داشتند و منتظر ورود او بودند. در همان شب اول سی سیاهپوست او را روی یک بشکه ی بزرگ طناب پیچ کردند و یکی یکی به سراغش رفتند. نگهبانان به این منظره نگاه می کردند و می خندیدند. هیچکس برای آدمی که به بچه ها تجاوز کرده، دل نمی سوزاند. زندانیان سیاهپوست سه ماه تمام هر شب به سراغ مردک می رفتند و بعد از آن هم او را کشتند؛ جسد اخته شده ی او را در بشکه انداخته بودند. » از فرط ترس و کراهت، لرزه بر اندام ویلارد افتاده بود. سرش را بلند کرد و نفس بلندی کشید. اوزی گفت: « پیت، ما با تو کاری نداریم. ما کاب را می خواهیم. من از روزی

صفحه 73 از 765