« بیتل رود. »
« با کی زندگی کی کنید؟ »
« از همسرم جدا شده ام و با مادرم، یعنی خانم ایرنستاین ویلارد زندگی می کنم. »
« بیلی ری کاب را می شناسید؟ »
|
ویلارد مکثی کرد و به زمین خیره شد. چکمه هایش در سلول مانده بود. به جوراب هایش گل و کثافت چسبیده و دو انگشت بزرگ پاهایش از سوراخ جوراب ها بیرون
زده بود. با خود فکر کرد: « حتما ضرری ندارد اگر به این سوال جواب بدهم. »
« بله، او را می شناسم. »
« دیروز با او بودید؟ »
« اوهوم. »
کجا بودید؟ »
« آن پایین، لب دریاچه. »
« چه ساعتی راه افتادید؟ »
« حدود ساعت سه. »
« چه ماشینی می راندید؟ »