در وسط آن اتاق کوچک قرار داشت دعوت کرد. کلانتر پشت میز تحریرش رفت و
زندانی را به دقت برانداز کرد.
« آقای ویلارد، ایشان ستوان گریفین از پلیس گشت راه می سی سی پی است. آقایانی که آن طرف نشسته اند عبارت اند از ردی، مامور تجسس، و لونی و پراتر معاونین کلانتر که دیشب با آنها آشنا شدید - هر چند که به احتمال زیاد چیزی یادتان نمانده.
|
من هم کلانتر والز هستم. »
ویلارد افراد نامبرده را یکی یکی از نظر گذرانید؛ از چهره اش معلوم بود که ترسیده
است. در تله افتاده بود و تمام درها به رویش بسته بودند. روی میز تحریر دو دستگاه
ضبط صوت قرار داشت.
« ما آمده ایم اینجا که از شما چند سوال بکنیم، موافقید؟ »
« راستش را بخواهید نمی دانم... »
« پیش از آنکه شروع کنم، یک بار دیگر حقوق قانونی شما را یادآوری می کنم. اول
از همه اینکه شما حق دارید از دادن پاسخ امتناع کنید، متوجه شدید؟ »
« بله. »
« سواد خواندن و نوشتن دارید؟ »
« بله. »