«عالیجناب، دادستانی این کپی های تأیید شده را به عنوان مدرک به حضور دادگاه تقدیم می کند و در این رابطه به محاکمه تایلر بیس در ایالت تگزاس و حکم صادره توسط دادگاه این ایالت علیه نامبره استناد می نماید. این اسناد توسط مقامات مسئول شهر دالاس تهیه شده اند و مربوط به شخصی به نام تایلر بیس می باشند که در تاریخ ?? اکتبر ???? اعتراف کرده بود به یک دختر جوان تجاوز کرده است. براساس قوانین جاری ایالت تگزاس، این جرم، جنایتی سنگین محسوب می شود. ما می توانیم ثابت کنیم که تایلر بیس همان شاهدی است که امروز تحت نام دکتر دبلیو.تی.بیس در دادگاه حاضر شده است.» ماسگراو به طرف جیک رفت و مؤدبانه کپی مدارک را روی میز او گذاشت. نوز از وکیل مدافع پرسید: «نسبت به این مدارک اعتراضی دارید؟ » شرایط ایجاب می کرد که به این جملات پاسخی داده شود. این لحظه، جای یک سخنرانی پراحساس بود که قلب اعضای هیئت منصفه را تسخیر کند و نسبت به بیس احساس دلسوزی و ترحم نماید. اما نظامنامه جلسه امکان ایراد چنین سخنرانی ای را نمی داد، و جیک به هیچ وجه نمی توانست صحت این مدرک و حق مسلم دادستان در ارائه چنین اسنادی به دادگاه را مورد تردید قرار دهد. جیک از جا برخواست، با دست اشاره ای کرد و از اعتراض به دادستان صرفنظر نمود. باکلی گفت: «سؤال دیگری ندارم.» نوز پرسید: «آقای بریگانس، آیا مایلید مجددا از شاهد بازجویی کنید؟ » جیک به فکر فرو رفت و با تمام قوا در مغزش به جستجوی پرداخت، اما چیزی به خاطرش نرسید. چگونه می توانست تحت این شرایط، دوباره اعتماد هیئت منصفه به دکتر بیس را جلب کند؟ این کار - حداقل در این لحظه - غیر ممکن بود. هیئت منصفه اکنون دکتر بیس را مردی دروغگو و دارای پیشینه محکومیت می دانست.| جیک آهسته گفت: «خیر» |
بسیار خوب. دکتر بیس، شما مرخصید.» روانپزشک با عجله از نرده ها گذشت، راهرو را پشت سر گذاشت و از سالن دادگاه فرار کرد. جیک به فرار او نگاه کرد و در نگاهش تحقیر و نفرت موج می زد. اکنون تنها کاری که می توانست بکند این بود که به هیئت منصفه ثابت کند متهم و وکیل مدافع او بی نهایت غمگین و شگفت زده اند. او باید هیئت منصفه را قانع می کرد که به هیچ وجه از سوء سابقه دکتر بیس و محکومیت او اطلاعی نداشته است.