«چه جور هم می توانم.» نوز عینکش را جابجا کرد و به جلو خم شد. اعضای هیئت منصفه سرپاگوش شده بودند. خبرنگاران هم با دقت مراقب اوضاع بودند و مدادهایشان آماده کار بود. معاونین کلانتر در کنار دیوار مثل سنگ، صامت ایستاده بودند و با لذت به این منظره نگاه می کردند. باکلی یکی از مدارک را انتخاب کرد و شروع به قرائت آن نمود: « پس شما مدعی هستید که در تاریخ ?? اکتبر ???? به جرم تجاوز به یک دختر جوان محکوم نشده اید؟» جیک می دانست که در صورت بروز بحران در سالن دادگاه، حفظ خونسردی و عدم تغییر در حالت چهره، اهمیت بسیار دارد. هیچ چیز ار دید هیئت منصفه دور نمی ماند و اعضای این هیئت نباید تحت هیچ شرایطی علایم وحشت و نومیدی را در صورت وکیل مدافع مشاهده کنند. جیک در بسیاری از جلسات دادگاه و در موارد متعددی از بروز حوادث نامطبوع و غیر مترقبه، ژست مطمئن و چهره موقر و امیدوار خود را حفظ کرده بود، اما این بار اشاره دادستان به جرم تجاوز، اعتماد به نفس و امیدواری را در او از بین برد، رنگش مثل گچ سفید شد و دست کم شش نفر از اعضای هیئت منصفه متوجه تغییر حالت او شدند. سایر اعضای هیئت منصفه به شاهد خیره شده بودند. باکلی پس از یک مدت طولانی، دوباره پرسید: «دکتر، آیا شما به جرم تجاوز، در دادگاه محکوم شده اید یا نه؟» | دکتر بیس سکوت کرد. نوز به طرف او برگشت و گفت: «لطفا به سؤال دادستان پاسخ بدید، دکتر بیس.» بیس بی توجه به قاضی، به باکلی نگاه کرد و گفت: «شما مرا با کس دیگری عوضی گرفته اید.» باکلی لبخند تحقیر آمیزی زد و خود را به ماسگراو رسانید و او هم چند مدرک ظاهرا مهم دیگر به باکلی داد. روفوس پاکت بزرگی را که چند عکس در آن قرار داشت، باز کرد. ا
آقای بیس، من اینجا چند عکس از شما در اختیار دارم که در روز ?? سپتامبر ???? توسط پلیس دالاس برداشته شده اند. مایلید عکس ها را ببینید؟ » بیس جواب نداد. با کلی عکس ها را جلو بینی شاهد گرفت و دوباره گفت: «دکتر بیس، می خواهید عکسها را ببینید؟ شاید با دیدن آنها، ضعف حافظه شما بهبود یابد. دکتر بیس سرش را آهسته تکان داد و بعد سر را به زیر انداخت و به چکمه هایش خیره شد.