این سؤال در سکوت سنگین حاکم بر سالن طنین انداز شد و پژواک آن پس از برخورد با دیوارهای دادگاه، از تمام جهات به دکتر بیس رسید و اندام او را به لرزه در آورد. پاسخ این سؤال در چشمانش بوضوح دیده می شد. کارل لی وحشت زده به وکیل مدافعش نگاه کرد. بیس نومیدانه گفت: «البته که نه!» با کلی فقط سری تکان داد و آهسته به طرف میز دادستانی رفت و در آنجا ماسگراو مقداری اسناد و مدارک که ظاهر بسیار مهم بودند، به دست او داد. باکلی با صدای بلند پرسید: «مطمئنید؟ » بیس در حالی که به مدارک خیره شده بود، گفت: «البته که مطمئنم.» جیک می خواست از جا برخیزد و هر طور که شده از فاجعه ای که عنقریب رخ می داد، جلوگیری کند، اما بدنش تکان نمی خورد و گویی فلج شده بود. باکلی دوباره پرسید: «مطمئنید؟ » بیس لبهایش را به فشرده بود، از لای دندان گفت: «بله.» « پس شما هرگز به خاطر ارتکاب جنایتب سنگین محکوم نشده اید؟ » البته که نه. از این بابت مطمئنم.» اطمینان شما از این بابت هم مثل اطمینانی است که نسبت به صحت اظهارات کار شناسی خود داشتید؟» با این سؤال خطرناک، در تله بسته شد و بیس به دام افتاد. جیک خود نیز بارها همین سؤال را از متهمین مختلف کرده بود و اکنون که آن را از زبان باکلی شنید، فهمید که کار بیس ساخته است، و همراه او سرنوشت کارل لی هم رقم خورده است. باکلی بالاخره ضربه کشنده خود را فرود آورد: «یعنی ادعا می کنید که در تاریخ ?? اکتبر ???? در شهر دالاس تگزاس تحت نام تایلر بیس به خاطر ارتکاب یک جرم سنگین محکوم نشدید؟ » باکلی به بی اعتنایی نداشت؛ رو به هیئت منصفه کرده و مدارکش رو بالا گرفته بود. بیس با لحنی انفعالی گفت: «این، دروغ محض است.» باکلی پرسید: «مطمئنید این موضوع دروغ است؟ »
بله. این یک دروغ بی شرمانه و کثیف است.» آقای دکتر بیس، آیا شما می توانید راست و دروغ را از یکدیگر تشخیص دهید؟ »