نام کتاب: زمانی برای کشتن
بیس می دانست که سخنانش مؤثرند و بر دل می نشینند. اکنون دیگر خطاب به جیک حرف نمی زد، بلکه با هیئت منصفه سخن می گفت: «هیلی یک روز پس از ماجرای تجاوز، در بیمارستان به عیادت دخترش رفت. تونیا به علت فک شکسته اش به زحمت می توانست حرف بزند. اما به هر ترتیب که بود به پدرش گفت: "من دیروز تو را دیدم که در جنگل می دویدی و برای نجات من آمده بودی، پس چرا به داد من نرسیدی، چرا به یکباره ناپدید شدی؟" آیا می توانید تصور کنید که یک پدر در برابر چنین سخنان دلخراشی چه واکنشی از خود نشان می دهد؟ در روزهای بعد هم تونیا به او گفت که در آن لحظات شکنجه و درد، فریاد زده و بابا را به کمک طلبیده بود، اما آن دو مرد به او خندیده و گفته بودند که از پدرش هیچ کمکی ساخته نیست.» | جیک چند ثانیه مکث کرد تا اعضای هیئت منصفه فکر کردن به این کلمات مؤثر را داشته باشند. آنگاه به نوشته الن نگاه کرد و دو سؤال آخر را مطالعه کرد. شما کارل لی هیلی را دقیقا معاینه کردید و در مورد وضعیت روحی او در لحظه ارتکاب جرم اظهار نظر نمودید و تشخیص طبی شما هم حاکی از بی ثباتی روانی او در آن روز می باشد. آیا می توان بر مبنای تشخیص طبی شما به یک نتیجه گیری قابل اعتماد علمی و محکم در این مورد رسید که آقای هیلی در لحظه ارتکاب قتل قادر به تشخیص میان خوب و بد بوده است یا خیر؟» «بله، تصور می کنم که می توانیم در این مورد نتیجه گیری کنیم.» نتیجه گیری شما چیست؟ » « در مقام کارشناس روانپزشکی معتقدم که آقای هیلی در آن لحظه، قدرت محاسبه و انجام یک ارزیابی معقول و منطقی از پیامدهای عمل خود را نداشته است. به عبارت دیگر، کارل لی هیلی بصیر ایجا ل و رفتار خود نبوده است. آقای دکتر، از شما متشکرم. سؤال دیگری ندارم.» جیک کتابچه اش را برداشت و به سر میز خود برگشت. به لوسین نگاه کرد که با رضایت سر تکان می داد و لبخند می زد. به هیئت منصفه نگاه کرد و متوجه شد که اکثرا در مورد اظهارات کارشناس روانپزشکی به فکر فرو رفته اند. خانم «واندا وماک» که زن جوان و با احساسی به نظر می رسید، به او نگاه کرد و سایه یک لبخند محو و زودگذر بر لبانش ظاهر شد. این، اولین نشانه مثبتی بود که یکی از اعضای هیئت منصفه از ابتدای کار تا به اینجا از خود نشان داده بود. کارل لی در گوش جیک نجوا کرد: «تا اینجا که اوضاع خیلی خوب بوده.»

صفحه 683 از 765