بیست و دو سال است که به این حرفه اشتغال دارم.» جیک چند قدم به صندلی قاضی نزدیک شد و به نوز، که با دقت او را ورانداز می کرد، گفت:
عالیجناب، وکیل مدافع، دکتر بیس را به عنوان کارشناس روانپزشکی به دادگاه معرفی می کند. » نوز گفت: «بسیار خوب. آقای باکلی، آیا مایلید از شاهد بازجویی کنید؟ » دادستان ناحیه از جا برخاست و کتابچه اش را به دست گرفت: «بله عالیجناب، فقط چند سؤال کوتاه دارم.» | جیک در حالی که کنار کارل لی می نشست، متوجه شد که الن هنوز هم به جلسه نیامده است. این موضوع جای نگرانی نداشت، اما او را کمی متعجب کرده بود. | باکلی بازجویی را آغاز کرد: «دکتر بیس، آیا شما خود را کارشناس علم روانپزشکی می دانید؟ » «بله» آیا تاکنون روانپزشکی تدریس کرده اید؟ » «خیر.» آیا مقاله های علمی در رشته روانپزشکی تألیف و منتشر کرده اید؟»
خیر.» «آیا کتابهایی در رشته روانپزشکی تألیف و منتشر کرده اید؟ » خیر.» | چند لحظه پیش به عضویت خود در انجمن های مختلف اشاره کردید، درست است؟» «بله.» | «آیا هر گز مدیریت یا مقام مهمی در این انجمنها به عهده شما واگذار شده است؟ »
خیر.»| «آیا هر گز از سوی دولت مرکزی یا مقامات ایالتی، مأموریتی به شما واگذار شده است؟ »
خیر .»
خیر.»
تکبر و تفر عن تدریج از چهره بیس رخت بربست و اعتماد به نفسی که در سخنانش وجود داشت، از بین رفت. به جیک نگاه کرد که مشغول ورق زدن پرونده بود.
آقای دکتر بیس، آیا هنوز هم به صورت تمام وقت کار می کنید؟ » بیس مکثی کرد و به لوسین که در ردیف دوم نشسته بود، نگاه کرد: «من هنوز هم مرتبا در مطبم مریض می پذیرم.»