در این میان، جیک پشت میز تحریر اتاق کارش نشسته و سیگار برگی زیر لب گذاشته بود. چند قرص سردرد خورد و سعی کرد حواسش را کاملا جمع کند. از سه ساعت پیش به خود تلقین می کرد که: «آن سرباز را فراموش کن. کوکلوس کلان و تهدیدهای این دار و دسته را فراموش کن. فقط به محاکمه و على الخصوص به دکتر بیس فکر کن.» به اینجا که می رسید، در دل دعا می کرد و سر به آسمان بر می داشت و با خود می گفت: « خدای مهربان! کاری کن که وقتی بیس به دادگاه می آید مست نباشد.» بیس و لوسین دیروز بعداز ظهر را به میخوارگی و بد و بیراه گفتن به یکدیگر گذرانده بودند. هر یک به دیگری فحش می داد و می گفت که « تو مستی، تو را به دلیل مستی از کار اخراج کرده اند.» وقتی آن دو از دفتر جیک بیرون رفتند، کار بالا گرفت و آن دو، دست به گریبان شدند. نسبت به موقع دخالت کرد و هر دو نفر را تا ماشین گشت اسکورت نمود و آنها را به خانه برگرداند. جیک بار دیگر به شاهکار الن را که درباره دفاع از متهم بر پایه عذر عدم بصیرت در لحظه ارتکاب جرم تهیه شده بود، مطالعه کرد. سؤالهایی که الن برای دکتر بیس در نظر گرفته بود، نیاز چندانی به تصحیح نداشتند. جیک دوباره زندگینامه بیس را بدقت بررسی کرد. گرچه او در زندگی شغلی خودکار مهمی نکرده بود، اما سوابقش برای شهادت در دادگاهی مثل دادگاه نوردکانتی کافی بود. مطب نزدیکترین روانپزشک، صدوسی کیلومتر با کلانتون فاصله داشت.
***
نوز به دادستان نگاه کرد و بعد با دلسوزی به جیک هم نظری افکند. جیک کنار در نشسته بود و از بالای شانه با کلی به عکس یکی از قضات قدیمی که سالها از مرگش می گذشت، خیره شده بود. نوز با ملایمت پرسید: « امروز صبح حالتان چطور است، جیک؟»
« خوبم.)
روفوس پرسید: «حال آن سرباز چطور است؟» |
فلج شده است » نوز، باکلی، ماسگراو و آقای پیت با تأسف سری تکان دادند. نوز به ساعت دیورای نگاه کرد و پرسید: «دستیار شما امروز در جلسه شرکت نمی کند؟ » جیک نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: «باید تا حالا رسیده باشد.»
حاضر هستند؟ »
«بله.» «آقای پیت، سالن دادگاه آماده است؟ »