« خیر آقا. »
« برای فردا، بعد از ساعت ده و نیم، برایش وقتی تعیین کنید. الان کار دارم. »
« بله آقا، ولی این خانم می گوید که کارش خیلی مهم و فوری است. »
جیک با تندی پرسید: « اسمشان چیست؟ » همیشه اینطور بود، وقتی کسی بدون قرار
قبلی قصد دیدار او را داشت، ادعا می کرد که مساله اش مهم و فوری است؛ درست
مثل مراجعه به مغازه خشک شویی یا پزشکی قانونی؛ حدس می زد که احتمالا این
خانم هم یا می خواهد در مورد وصیت نامه فلان عمویش اطلاعاتی کسب کند و یا درباره ی محاکمه ای که تازه سه ماه دیگر آغاز می شود.
اتل پاسخ داد: « خانم ویلارد. »
« این خانم فقط اسم فامیل دارد؟ »
« ایرنستاین ویلارد. شما ایشان را نمی شناسید، ولی پسر ایشان به زندان افتاده است. »
جیک همیشه به قرارهای خود احترام می گذاشت و در این مورد دقیق بود. اما مراجعین بدون قرار قبلی حساب دیگری داشتند. معمولا اتل آنها را بر می گرداند و یا برایشان وقتی معین می کرد. در چنین مواردی می گفت: «سر آقای بریگانس خیلی شلوغ است، ولی شاید پس فردا بتواند چند دقیقه ای از وقتش را در اختیار شما بگذارد. » تذکراتی از این نوع همیشه تاثیر زیادی بر مراجعین می گذاشت.