جنگل می برد. سرانجام اتومبیلها در یک محوطه ی بدون درخت توقف کردند. در آنجا صلیبی آتش زده بودند و چند نفر از اعضای کوکلوکس کلان با لباس و کلاه رسمی در گوشه ای صف کشیده بودند. دو آدم ربا، جبهی سفید و باشلق مخصوص کلان را به تن کردند و سپس الن را از صندوق عقب بیرون آوردند. او را به زمین انداختند و پارچه را از روی سرش برداشتند. دستمالی در حلقش فرو کردند، سپس او را از جلو به تیر چوبی ای که در نزدیکی صلیب سوزان در زمین فرو کرده بودند، بستند. الن از گوشه ی چشم جبه های سفید و باشلقها را می دید و نومیدانه تلاش می کرد دستمال روغنی ای را که در حلقش فرو کرده بودند، بیرون بیاندازد. با وحشت نفس نفس میزد و احساس می کرد در شرف خفگی است. صلیب سوزان پر تو لرزانی بر چمنها انداخته بود. گرمای ساطع شده از صلیب، پشت الن را می سوزاند و او با وحشت، صداهای نامانوس و نامفهومی را از حنجره اش بیرون می داد. یکی از اعضای کلان نزدیک شد و الن صدای پا و نفسهای تند او را می شنید. این مرد با لحنی تند و با لهجه ای که متعلق به غرب میانه ی ایالات متحده بود، گفت: « از کاکاسیاهها خیلی خوشت می آید، دختره کثیف. اینطور نیست؟! » سپس یقهی بلوز پشمی الن را گرفت و آن را چنان پاره کرد که تنها
چند تکه پارچه روی شانه های او باقی ماند. الن هیچگونه امکانی برای دفاع از خود نداشت. دستهایش را دور تیر چوبی به یکدیگر بسته بودند. مرد سفید پوش از زیر به اش یک چاقوی بزرگ بیرون آورد و باقیماند بلوز الن را با آن پاره کرد و گفت: « دوست کاکاسیاهها! خائن کثیف! » الن می خواست به او ناسزا بگوید، اما تنها یک صدای نامفهوم از حنجره اش برخاست. او هنوز حاضر به تسلیم نبود و سعی می کرد به هر قیمت خود را آزاد کند. صدای نفس نفس او بلند تر شده بود. سایر اعضا کلان اکنون در پشت سر او و در فاصله ی سه متری، یک نیم دایره تشکیل داده بودند. الن حرارت آتش را کاملا حس می کرد. شانه ها و پشت و پاهایش خیس عرق شده بودند. موهایش به پشت گردن و شانه هایش چسبیده بود. مرد سفید پوش دوباره دستش را به زیر جبه اش برد و چند ثانیه بعد، شلاق بلندی از جنس چرم گاو بیرون آورد. شلاق را با بانگ بلند در هوا به صدا در آورد و الن از ترس به خود لرزید. آن مرد یک قدم به عقب رفت، فاصلهی خود را تا تیر چوبی تخمین زد، دستش را با شلاق بالا برد و پشت الن را هدف قرار داد. یکی دیگر از اعضای کلان که هیکل بلندی داشت به نفر اول پیوست. بی آنکه کلمه ای حرف بزند، تنها سرش را تکان داد و نفر اول بلافاصله پس از این اشاره شلاق را به کناری گذاشت.