چند ساعت بعد، وقتی الن بیدار شد، دید که روی مبل دفتر جیک خوابیده است. اتاق، تاریک و خالی بود و بوی تلخی به مشام الن می رسید. با احتیاط از جا برخاست. جیک با آرامش تمام روی موکت اتاق جنگ در حالی که نیمی از بدنش زیر میز کار قرار داشت، خوابیده بود و خرناس می کشید. الن
چراغها را روشن نکرد و در تاریکی از پله ها پایین رفت. ساعت نه و نیم شب بود. با خود گفت: « پنج ساعت تمام خوابیده ام. » می توانست شب را در خانه ی لوسین بخوابد، اما به لباس زیر احتیاج داشت. نسبیت حتما خواهش او را رد نمی کرد و با کمال میل او را به آکسفورد می برد، ولى الن هوشیار بود و می توانست رانندگی کند، بنابراین نیازی به نسبیت نبود. بعلاوه، تنها گذاشتن جیک بدون محافظ، کار درستی نبود. الن در جلویی دفتر را قفل کرد و سوار اتومبیل شد. به چند کیلومتری آکسفورد رسیده بود که در آینه، نور آبی و چرخان اتومبیل پلیس را در پشت سر مشاهده کرد. مثل همیشه به تابلوی محدوده سرعت توجه ننموده بود و با صد و بیست کیلومتر رانندگی کرده بود. اتومبیلش را در کنار جاده متوقف کرد. پیاده شد کیفش را باز کرد و منتظر مامورین پلیس
ایستاد.
دو مرد با لباس شخصی به اتومبیلش نزدیک شدند. یکی از آنها در حالی که تفاله تنباکویش را روی زمین تف میکرد، پرسید: « مست هستید، خانم؟ » «نه، سرکار. دارم دنبال گواهینامه ام می گردم. » الن خم شد و سعی کرد در پرتو نور چراغهای عقب ماشین، کارت ماشین و گواهینامه اش را پیدا کند. ناگهان آن دو مرد او را به زمین انداختند و پارچه ای روی سرش کشیدند. یکی از آن دو نفر او را محکم گرفت و نفر دوم طنابی به دور سینه و کمرش بست. الن مذبوحانه فریاد کشید و دست و پا زد، اما این کار هیچ ثمری نداشت. دستهایش زیر پارچه مانده بود و آنها را از رو با طناب محکم کشیده بودند. « خفه شو، کثافت! دهانت را می بندی یا نه، دختره هرزه!؟ » یکی از آن دو مرد ناشناس کلید ماشین را بیرون آورد و در صندوق عقب را باز کرد. دو نفری الن را در صندوق عقب انداختند و دوباره آن را بستند. نور آبی و چرخانی را که روی سقف یک اتومبیل لینکلن قدیمی گذاشته بودند، پایین آوردند و اتومبیل در حالی که ماشین ب.ام.و الن پشت سر آن حرکت می کرد، به راه افتاد. اتومبیلها روی یک جادهی شنی حرکت می کردند و جاده، آنها را به قلب