نام کتاب: زمانی برای کشتن
« فردا شنبه است. » « خودم می دانم که فردا شنبه است. من تصمیم دارم محاکمه را روز شنبه ادامه بدهم. ما باید به اعضای هیئت منصفه هم فکر کنیم که باید هر چه زودتر به سر خانه و زندگی خود برگردند. » «خب، باشد من فردا صبح آماده ام. » « از این بابت خوشحالم. حالا باید به اعضای هیئت منصفه چه جوابی بدهم؟ آنها در اتاق مجاور منتظرند. سالن دادگاه هم مانند هر روز مملو از جمعیت است و موکل شما به تنهایی پشت میز نشسته است. به همه ی این آدمها چه جوابی باید بدهم؟ » « حتما ایدهی خوبی به فکرتان خواهد رسید، عالیجناب. من به شما اعتماد دارم. » جیک این را گفت و گوشی را گذاشت. م ا نوز هنوز گوشی را در دست داشت و گوش میداد، تا بالاخره به این نتیجه رسید که بر یگانس ارتباط را قطع کرده است. آنوقت گوشی را به اوزی پس داد. عالیجناب نوز، عینکش را برداشت و از پنجره بیرون را نگاه کرد: « جیک امروز نمی آید. » عجبا که با کلی ساکت ماند و اعتراض نکرد. اوزی سعی کرد موقعیت بریگانس را توجیه کند: « جیک واقعا شوکه شده است. » « جیک مشروب می خورد؟ » کلانتر پاسخ داد: « جیک لب به مشروب نمی زند. فقط از این که سرباز گارد بشدت زخمی شده خیلی ناراحت و نگران است. آن سرباز درست کنار جیک راه می رفت و تیری که به گردن او برخورد کرد برای جیک شلیک شده بود. چنین رویداد غم انگیزی هر کسی را زیر و رو می کند. » نوز رو به باکلی کرد: «جیک از من خواسته که شروع جلسه را به فردا صبح موکول کنم. » با کلی شانه ای تکان داد و همچنان ساکت ماند. وقتی موضوع در همه جا پخش شد، در پیاده روی جلوی دفتر جیک هنگامه ای به پا شد. خبرنگاران جلوی دفتر جمع شدند و به امید پیدا کردن اخبار جالب و قابل توجه، پنجره های ساختمان را زیر نظر گرفتند. دوستان جیک که برای احوال پرسی آمده بودند، از طریق خبرنگاران با خبر شدند که جیک خود را در در داخل ساختمان مخفی کرده و هیچکس را راه نمی دهد، ولی زخمی نشده است.

صفحه 665 از 765