« من امروز به دادگاه نخواهم آمد. اصلا توانایی شرکت در جلسهی دادگاه را ندارم. » «خب، پس چکار کنیم؟ بدون حضور شما که نمی شود کار را شروع کنیم. » | جیک در حالی که جرعه ای مارگاریتا سر می کشید، گفت: « به من مربوط نیست. » « چه گفتید؟ » « گفتم که کاملا برایم بی اهمیت است و هیچ فرقی به حالم ندارد. هر کاری که دلتان می خواهد بکنید. من امروز به دادگاه نمی آیم. » نوز سری تکان داد و به گوشی تلفن نگاه کرد. سپس با دلسوزی پرسید: «زخمی شده اید؟ » « آقای قاضی، آیا تا به حال به طرف شما تیراندازی کرده اند؟ »
« نه. »
« آیا تا کنون شاهد تیراندازی به کسی بوده اید؟ آیا تا به حال شنیده اید که یک فرد مضروب و تیر خورده چطور فریاد میکشد؟ »
« نه. »
« آیا تا کنون خون یک فرد زخمی و ناشناس روی لباس شما ریخته است؟ »
« نه. »
« امروز باید از من صرفنظر کنید و مرا به حال خود بگذارید. » نوز مکثی کرد و چند ثانیه به فکر فرو رفت: « پیشنهاد میکنم سری به دفتر من بزنید تا در اینجا با هم حرف بزنیم. » « نه، اصلا. امروز از دفترم تکان نمی خورم. خیابانها خیلی ناامن اند. » « چطور است جلسه ی امروز را به ساعت یک بعد از ظهر موکول کنیم؟ تا ساعت یک حالتان بهتر می شود؟ » « تا ساعت یک من حسابی مست شده ام. »
« چه گفتید؟ »
« گفتم تا امروز ظهر من سیاه مست هستم. » هری رکس دو دستی به سرش زد. الن هم اتاق را ترک گفت و به آشپزخانه رفت. نوز با لحن خشنی پرسید: «کی مستی از سرتان خواهد پرید؟ » اوزی و با کلی نگاهی به هم انداختند. « روز دوشنبه. » « فردا چطور؟ »