سرهنگ گفت: « فکر خوبی است. » بعد رو به سربازانش کرد، دستوراتی داد و چند فحش غلیظ هم نثار آنان نمود. افراد گارد ملی در اطراف پراکنده شدند و برای دستگیری عامل سوء قصد، اسلحهی آماده شلیک خود را به دست گرفتند و به جستجوی کسی پرداختند که به هیچوجه نمی شناختند. در همان لحظه که سربازان به آسیاب کهنه رسیدند، تک تیرانداز و رفیقش از مرز فوردکانتی گذشتند و پا به کانتی بعدی گذاشتند. | اوزی کیف جیک را کنار دست او روی زمین گذاشت و آهسته از نسبیت پرسید: « وضعش روبراه
است؟ »
هری رکس و الن روی همان پله ها ایستاده بودند که قتلگاه کاب و ویلارد شده بود. معاون کلانتر پاسخ داد: « معلوم نیست. از ده دقیقه پیش تکان نخورده. » کلانتر پرسید: « زخمی شده اید، جیک؟ » بریگانس آهسته و بی آنکه چشمش را باز کند گفت: «نه. » سربازی که زخمی شده بود، در سمت چپ او راه می رفت و جیک آخرین سخنان او را دقیقا به خاطر داشت: « خیلی به نظر مسخره می رسیم، مگر نه؟ » یک لحظه بعد، گلوله حنجره این مرد را پاره کرده بود. سرباز زخمی روی جیک افتاد، به گردنش چنگ انداخت، فریاد زد و خون قی کرد. جیک تعادلش را از دست داد و چند ثانیه بعد خود را زیر تاق ایوان بازیافت.
) جیک با صدای آهسته پرسید: «آن سرباز مرده است ، مگر نه؟ » اوزی گفت: « معلوم نیست. هنوز در بیمارستان تحت مداواست. » « او مرده، من می دانم که مرده. به چشم خودم دیدم که گلوله چطور گردنش را تکه تکه کرد. » اوزی اول به نسبیت و بعد به هری رکس نگاه کرد. چهار یا پنج لکهی خون، هر یک به بزرگی یک سکه، کت خاکستری رنگ جیک را آلوده کرده بود. خود جیک هنوز متوجه این لکه ها نشده بود، اما سایرین آنها را دیده بودند. کلانتر پس از چند لحظه گفت: « جیک ، کت شما خونی شده است. بیایید به اتفاق به دفتر کارتان برگردیم. در آنجا می توانید لباستان را عوض کنید. » جیک بی آنکه پلکهایش را باز کند، زیر لب گفت: «مگر چه اهمیتی دارد؟ » هری رکس ، الن ، نسبیت و اوزی والز نگاههای معنی داری با هم رد و بدل کردند. خانم دل و مشتریان کافه تریا به خیابان آمده و وقتی کلانتر، جیک را به دفتر کارش برمی گرداند، به تماشای او ایستاده بودند. جیک و همراهانش هیچ واکنش در برابر سوالهای احمقانه خبرنگاران از خود